WEBVTT

00:00.100 --> 00:15.100
..:: ارائه شده توسط وب سايت زرفيلم ::..
‏.::  www.ZarFilm.com ::.

00:25.608 --> 00:27.402
ممنونم

00:28.987 --> 00:32.991
ممنونم. خیلی ممنون

00:34.200 --> 00:36.202
دمتون گرم

00:38.163 --> 00:42.709
خب، من که عالیم. امم

00:42.792 --> 00:44.419
همه چی عالیه

00:44.502 --> 00:47.255
میدونید، اولش یه کم شک داشتم

00:47.338 --> 00:51.342
وقتی گفت که می‌خواد دوباره همه چیز رو عالی کنه

00:51.426 --> 00:54.304
ولی واو، اصلاً فکر نمی‌کردم این‌قدر قرار باشه عالی بشه

00:54.387 --> 00:58.892
یعنی هر روز آدم با خودش میگه مگه از این عالی‌تر هم میشه؟

01:01.144 --> 01:04.022
همین‌طور قراره عالی‌تر بشه

01:04.105 --> 01:07.734
با این حُقه‌بازِ جامعه‌ستیز

01:07.817 --> 01:10.779
شاهِ دلقک و رفقاش

01:10.862 --> 01:15.366
اون میلیاردرِ اوتیستیکِ تکنو-فاشیست

01:15.450 --> 01:16.534
و یه جوری، بالاخره

01:16.618 --> 01:18.745
تونست یه نازیِ یهودیِ واقعی پیدا کنه

01:18.828 --> 01:21.081
واسه معاونتِ ستاد

01:23.041 --> 01:25.919
یارو واقعاً استعداد‌یابِ خوبیه

01:29.964 --> 01:31.132
و طرفداراش

01:31.216 --> 01:33.593
یعنی یه ارتش از آدم‌فروش

01:33.676 --> 01:38.014
و پادو و کلاهبردار و همدست

01:38.098 --> 01:42.060
نِردایِ عقده‌ایِ نفرت‌پراکن

01:44.604 --> 01:48.108
ناسیونالیستای سفیدپوست و اسکلایِ کریپتو

01:48.191 --> 01:51.569
فاشیستایِ مسیحیِ دیوونه

01:51.653 --> 01:53.446
آره، میدونید، بعدش هم حدود

01:53.530 --> 01:55.949
میلیون نفر هستن که تصمیم گرفتن ۵۰

01:56.032 --> 02:00.078
فقط از پسره خوشم میاد

02:00.161 --> 02:01.996
و راستشو بخواید، من از اینا بیشتر از بقیه متنفرم

02:02.080 --> 02:03.832
اگه بخوام باهاتون صادق باشم

02:11.464 --> 02:14.259
از اون جمهوری‌خواه‌های تک-موضوعی هم خوشم نمیاد

02:14.342 --> 02:15.552
چون با خودم میگم

02:15.635 --> 02:18.054
وقتی رفتی تو لجن، دیگه تا تهش رفتی، مگه نه؟

02:23.476 --> 02:26.020
و همکارهایی دارم، آدمایِ تو حرفه‌یِ خودم

02:26.104 --> 02:29.023
که جمهوری‌خواه‌هایِ تک-موضوعی بودن

02:29.107 --> 02:31.401
و دردشون هم دو تا چیز بود

02:31.484 --> 02:33.403
یعنی اونا "آنتی-ووک" بودن، میدونید

02:33.486 --> 02:35.530
مخالفِ هر قانون یا حرفی

02:35.613 --> 02:37.282
که به آدمایِ آسیب‌پذیر کمک کنه یه پله بیان بالا

02:37.365 --> 02:39.075
و خدا میدونه که چقدر منطقیه

02:39.159 --> 02:42.495
ولی در عین حال خیلی هم نگرانِ

02:42.579 --> 02:43.580
آزادی بیانشون بودن

02:43.663 --> 02:45.123
نمی‌خواستن به آزادی بیانشون

02:45.206 --> 02:48.793
تعرض بشه، که البته هیچ‌وقت هم نشد

02:48.877 --> 02:49.919
یعنی یه چیزایی می‌گفتن

02:50.003 --> 02:51.671
و جامعه بهشون واکنش نشون می‌داد

02:51.754 --> 02:54.757
و اینا صداشون در می‌اومد که "نباید اجازه بدید اینا حرف بزنن."

02:56.759 --> 02:58.595
ولی در نهایت، تمامِ چیزی که می‌خواستن

02:58.678 --> 03:01.097
این بود که بتونن بدونِ ترس از مجازات، بگن "عقب‌مانده"

03:01.181 --> 03:04.642
واسه همین بود که رای دادن

03:04.726 --> 03:06.603
ولی در کنارش، خب، فروپاشیِ

03:06.686 --> 03:08.938
دولت فدرال و بی‌ثباتیِ

03:09.022 --> 03:10.940
اقتصاد جهانی و ده‌ها هزار نفر

03:11.024 --> 03:12.734
که دارن به جاهایی دیپورت میشن

03:12.817 --> 03:14.110
که شاید اصلاً مالِ اونجا نباشن هم میاد

03:14.194 --> 03:16.029
سرکوبِ واقعیِ بیان

03:16.112 --> 03:18.781
و حقوقِ ال‌جی‌بی‌تی‌ها و زن‌ها

03:18.865 --> 03:20.575
و بالا اومدنِ دیکتاتوری

03:20.658 --> 03:22.243
و بعضی وقتا دلم می‌خواد ازشون بپرسم

03:22.327 --> 03:24.537
"ارزششو داشت، مرتیکه‌یِ عقب‌مانده؟"

03:35.381 --> 03:36.466
و لابد بعضیاشون هم میگن

03:36.549 --> 03:38.301
"آره داشت، چون حالا توی پادکست‌مون

03:38.384 --> 03:41.679
می‌تونیم با شجاعت واقعیت رو بکوبیم سرِ حقیقت."

03:45.642 --> 03:48.645
حالا که حقیقت دیگه نمیتونه از خودش دفاع کنه

03:50.605 --> 03:55.109
حالا باید با مزخرف‌ترین کِندی سر و کله بزنیم

03:55.193 --> 03:57.612
یعنی واقعاً میشه گفت

03:57.695 --> 03:58.947
همه‌ی کِندی‌ها یه مشکلی داشتن

03:59.030 --> 04:02.659
ولی این یکی دیگه قطعاً مزخرف‌ترین کِندیه

04:04.953 --> 04:06.663
و حالا قراره سوالایی بشنویم

04:06.746 --> 04:09.540
که خیلی وقته نشنیدیم، مثلاً

04:09.624 --> 04:12.043
"اوه لعنتی رفیق، فلج اطفال گرفتی؟"

04:14.420 --> 04:16.965
خیلی ضایع‌ست پسر

04:17.048 --> 04:20.969
خب، میدونی که تسلا داره ریه‌یِ مصنوعی می‌سازه؟

04:21.052 --> 04:22.262
یه کم زمخته

04:22.345 --> 04:24.138
ولی ضدگلوله‌ست

04:24.222 --> 04:25.765
و قلابِ یدک‌کش هم داره

04:25.848 --> 04:27.850
که بتونی با ما بیای بیرون

04:31.145 --> 04:34.732
چون ما تو ماشین ماسک نمی‌زنیم رفیق

04:37.277 --> 04:38.903
سوالای دیگه‌ای که لابد می‌شنویم

04:38.987 --> 04:41.948
مثلاً چیزی مثلِ "هِی، پاریس چطور بود؟"

04:42.031 --> 04:46.869
نمیدونم، فکر کنم قبل اینکه بشه جزوِ روسیه بهتر بود

04:46.953 --> 04:49.747
صف‌هایِ نون باگت‌ش خیلی طولانیه

05:03.094 --> 05:05.513
و ببینید، من واقعاً نمی‌دونم چیکار باید کرد

05:05.596 --> 05:06.931
راه حلی ندارم

05:07.015 --> 05:08.516
ولی خب، این‌قدر اتفاقایِ مختلف داره می‌افته

05:08.599 --> 05:10.393
که آدم اصلاً نمیدونه علیه کدومشون اعتراض کنه

05:10.476 --> 05:12.061
فکر کنم فقط میشه یه تابلو درست کرد

05:12.145 --> 05:17.442
که روش نوشته: "خواهش می‌کنم فقط تمومش کنید. این دیوونه‌بازیه."

05:17.525 --> 05:20.111
و شاید کلمه‌ی "تمومش کنید" و "دیوونه‌بازی" رو پررنگ کنی

05:20.194 --> 05:22.113
و بعد دورش هم یه کم نقاشی بکشی

05:22.196 --> 05:25.325
یه جورایی مالِ خودت کنِش. جواب میده

05:25.408 --> 05:26.534
نمیدونم چیکار کنم

05:26.617 --> 05:27.994
از بقیه پرسیدم، میدونید، "باید چیکار کنیم؟"

05:28.077 --> 05:30.621
و یکی از دوستام گفت: "خب، فقط باید

05:30.705 --> 05:32.665
یه آدمِ حسابی باشی

05:32.749 --> 05:35.084
با بقیه با احترام رفتار کنی

05:35.168 --> 05:38.421
و زندگیت رو با هدف و معنا پیش ببری."

05:38.504 --> 05:42.967
بعد من با خودم میگم "نه بابا، لعنتی، اه..."

05:43.051 --> 05:45.511
چی به زندگی من معنا میده؟

05:45.595 --> 05:48.431
خب، فکر کنم کارهایِ روزمره. کارهایِ الکی

05:50.600 --> 05:53.061
مثلاً اگه روزی چند تا کارِ بیرونِ درست‌حسابی داشته باشم

05:53.144 --> 05:56.022
از نظرِ هدف و معنا خیالم راحته

05:58.775 --> 06:00.485
یه سری‌ها دارن "تارگت" رو تحریم می‌کنن

06:00.568 --> 06:03.821
تسلا رو تحریم می‌کنن، آمازون رو تحریم می‌کنن

06:03.905 --> 06:05.990
آره، موفق باشید با اون یکی

06:06.074 --> 06:09.327
سعی کن اگه آمازون رو تحریم کردی، یه خریدِ ساده انجام بدی

06:09.410 --> 06:11.204
اون بیرون، توی دنیایِ واقعیِ خشتی و گِلی

06:11.287 --> 06:13.206
ممکنه هفته‌ها طول بکشه

06:13.289 --> 06:14.832
شاید مجبور شی تا خودِ چین بری

06:14.916 --> 06:16.542
واسه یه سرخ‌کنِ بدونِ روغن

06:18.961 --> 06:20.713
من اون بیرون، تو اون دنیا بودم

06:20.797 --> 06:24.008
و تصمیم گرفتم برم و، میدونید، یه جاروبرقی بخرم

06:24.092 --> 06:27.678
با هدف و معنا

06:27.762 --> 06:29.305
یکی خریدم و آوردمش خونه

06:29.389 --> 06:30.848
و دقیقاً روی بدنش

06:30.932 --> 06:33.935
حک کردم: "این جاروبرقی فاشیست‌ها رو می‌کُشه."

06:38.022 --> 06:40.483
آره، منم دارم سهمم رو ادا می‌کنم

06:40.566 --> 06:42.193
فکر کنم بعضی‌هاتون نگرفتید اشاره‌م به چی بود

06:42.276 --> 06:43.569
و همچنین یه سری‌تون هم احتمالاً

06:43.653 --> 06:45.738
هنوز تو شوکِ این هستید که

06:45.822 --> 06:47.824
من واقعاً کلمه‌ی "عقب‌مانده" رو به زبون آوردم

06:50.618 --> 06:51.828
من مخاطبام رو می‌شناسم

06:51.911 --> 06:55.957
احتمالاً فردا دو تا ایمیل می‌گیرم

06:57.834 --> 07:01.671
می‌دونم فکر می‌کنی استفاده از اون کلمه توی طنز مشکلی نداره

07:01.754 --> 07:03.172
ولی باز هم کلمه‌یِ آزاردهنده‌ایه

07:03.256 --> 07:05.967
آره، می‌فهمم. درک می‌کنم

07:06.050 --> 07:08.261
مترقی‌ها واقعاً باید یه فکری به حالِ

07:08.344 --> 07:10.972
این اخلاقِ حال‌گیرشون بکنن

07:14.183 --> 07:16.561
می‌دونم اینا مسائلِ مهمی‌ان

07:16.644 --> 07:18.688
ولی حالیتون هست که ما اون‌قدر رو اعصابِ

07:18.771 --> 07:20.690
یه آمریکاییِ معمولی پیاده‌روی کردیم که طرف رفت سمتِ فاشیسم؟

07:20.773 --> 07:24.277
حالیتون هست؟

07:31.701 --> 07:34.579
هیچ‌کس نمی‌تونه سریع‌تر از یه لیبرال گند بزنه به یه مهمونیِ باربیکیو

07:41.252 --> 07:42.837
"خب، چیزی از رو کباب‌پز می‌خوای؟"

07:42.920 --> 07:44.922
"پس نسل‌کشی چی میشه؟"

07:47.091 --> 07:48.509
"خب این مهمونی اصلاً واسه کمک

07:48.593 --> 07:49.886
به قربانیایِ نسل‌کشیه!"

07:49.969 --> 07:52.263
"باشه، برگرِ گیاهی داری؟"

07:52.346 --> 07:54.765
"نه، نداریم."

07:54.849 --> 07:56.726
"همبرگر می‌خوای؟" "من نمی‌تونم جنایت بخورم."

07:56.809 --> 08:00.396
"باشه، پس برو سرِ میزِ سالاد

08:00.480 --> 08:02.482
یه کم حمص بخور."

08:07.528 --> 08:08.821
نمیدونم. سخته که

08:08.905 --> 08:10.490
جالبه

08:10.573 --> 08:11.949
در موردِ، میدونید

08:12.033 --> 08:13.910
چپ‌گرا یا مترقی بودن یا هر چی

08:13.993 --> 08:15.161
میدونید، همه‌مون آدمایِ خوبی هستیم

08:15.244 --> 08:17.455
ولی گیرِ این چیزا می‌افتیم. هیچ اتحادِ واقعی‌ای نیست

08:17.538 --> 08:19.665
هیچ‌وقت تویِ آمریکا یه جناحِ چپِ واقعی نبوده

08:19.749 --> 08:21.876
که متحد عمل کنه

08:21.959 --> 08:23.794
فقط گیر می‌دید به این موضوعاتِ کوچیکی

08:23.878 --> 08:25.922
که کلِ زندگی‌تون رو پاش می‌ذارید

08:26.005 --> 08:29.467
و این باعث میشه احساسِ بهتری داشته باشید، که خب بیهوده هم نیست

08:29.550 --> 08:31.302
میدونید، یه جورایی فعالیته. نمی‌گم نیست

08:31.385 --> 08:36.641
ولی من-- ببینید، من می‌دونم معمایِ لیبرالی چیه

08:36.724 --> 08:39.352
چون، خب، اخیراً

08:39.435 --> 08:43.064
شروع کردم به استفاده از این شیرِ سویاها. باشه؟

08:43.147 --> 08:46.025
و یه جورایی قدیمی و "رترو" شده، شیرِ سویا

08:46.108 --> 08:47.693
ولی خب، من الان گیاه‌خوار شدم

08:47.777 --> 08:49.237
و، میدونید، واسه پروتئین بهش نیاز دارم

08:49.320 --> 08:51.697
واسه همین رفتم سراغِ یه شیر سویایِ قدیمی

08:51.781 --> 08:54.033
از این "ایدن‌سوی"هایِ پاکتی

08:54.116 --> 08:57.745
و خیلی هم ذوق داشتم که، میدونید، اونو گرفتم

08:57.828 --> 08:59.497
با خودم می‌گفتم "منابعش سالمه." واقعاً دارم

08:59.580 --> 09:01.791
از شیر سویایِ "ایدن‌سوی" لذت می‌برم

09:01.874 --> 09:03.417
و توی برنامه در موردش حرف می‌زنم

09:03.501 --> 09:06.295
و فرداش، خب معلومه، یه ایمیل می‌گیرم

09:06.379 --> 09:10.883
که توش نوشته: "شاید بد نباشه در مورد ایدن‌سوی تجدید نظر کنی."

09:10.967 --> 09:15.555
و یه لینک هم هست که ممکنه به هر جایی ختم بشه

09:15.638 --> 09:18.015
یه لینک تویِ-- میدونید از یه ایمیلی که نمی‌شناسی

09:18.099 --> 09:21.018
یا ممکنه ورشکستت کنه یا هویتت رو از دست بدی

09:21.102 --> 09:22.520
یا ممکنه بیفتی توی یه چاهی

09:22.603 --> 09:24.564
که تا آخر عمر دیوونت کنه

09:24.647 --> 09:27.650
ولی من با خودم گفتم "لعنتی، بازش کردم دیگه"، پس

09:30.987 --> 09:32.280
پس بازش کردم و یه مقاله بود

09:32.363 --> 09:34.907
و کلاً می‌گفت که، میدونید، "ایدن‌سوی"

09:34.991 --> 09:36.367
میدونید، یه شرکتِ قدیمیه

09:36.450 --> 09:39.120
منابعش خوبه ولی یه جورایی مذهبی‌ان

09:39.203 --> 09:40.454
مخالفِ سقط جنین‌ان

09:40.538 --> 09:41.831
حالا من موندم و اون موقعیت

09:41.914 --> 09:44.458
که همون معمایِ لیبرالیه که

09:44.542 --> 09:46.210
مثلاً، اوه، لعنتی

09:46.294 --> 09:49.964
میدونید، آخه من واقعاً از این کوفتی خوشم میاد، میدونید؟

09:50.047 --> 09:52.550
و بعد با خودت کل‌کل می‌کنی که

09:52.633 --> 09:55.052
"خب مگه واقعاً فرقی هم می‌کنه

09:55.136 --> 09:58.222
اگه من ازش استفاده نکنم؟" میدونید؟

09:58.306 --> 09:59.849
و این قصه چند ساعت ادامه داشت

09:59.932 --> 10:02.184
ولی، امم

10:02.268 --> 10:06.522
ولی هنوز دارم ازش استفاده می‌کنم

10:06.606 --> 10:10.151
اما دیگه ازش لذت نمی‌برم

10:10.234 --> 10:15.948
و فکر کنم این واقعاً یه پیروزیِ بزرگ واسه جنبشِ مترقی باشه

10:19.243 --> 10:20.995
و ببینید، من می‌دونم که ما، میدونید

10:21.078 --> 10:25.249
آدمایِ حساس و عصبانی و یه کم خودحق‌پندار هستیم

10:25.333 --> 10:28.336
ما ایراد داریم. راستش ما داغونیم

10:28.419 --> 10:30.713
و

10:30.796 --> 10:32.715
ولی ما به سمتِ چپ سقوط کردیم، میدونید؟

10:32.798 --> 10:36.093
پس حداقل آدم‌عوضی‌هایِ کینه‌ای نیستیم

10:36.177 --> 10:38.638
اینجا یه اتاقِ پر از معتادایِ همدلیه

10:38.721 --> 10:41.515
میدونید؟ مثلاً: "می‌تونم کمک کنم؟"

10:41.599 --> 10:42.892
"کاری از دستم برمیاد که کمک کنم؟"

10:42.975 --> 10:44.769
"نه، ما خوبیم." "ولی من می‌خوام کمک کنم."

10:44.852 --> 10:46.854
"فقط بذار کمک کنم."

10:50.024 --> 10:51.817
من مشکلاتِ دیگه‌ای هم دارم. همه‌مون داریم

10:51.901 --> 10:54.403
و، میدونید، من مسائلِ

10:54.487 --> 10:56.030
ذهنی دارم، مشکلاتی که باید بهشون برسم

10:56.113 --> 10:57.698
و واقعاً نمی‌دونم به چی برسم

10:57.782 --> 11:00.117
چون رفقا، مغزِ من مدام داره می‌چرخه

11:00.201 --> 11:01.911
و مردم میگن: "خب باید به ذهنت استراحت بدی."

11:01.994 --> 11:04.705
و من با خودم می‌گم: "اصلاً نمی‌فهمم چی گفتی

11:04.789 --> 11:06.499
حتی نمی‌دونم معنیش چیه."

11:06.582 --> 11:08.918
اگه مغزم فقط واسه سه ثانیه استراحت کنه

11:09.001 --> 11:10.127
یه بخشِ دیگه از مغزم میگه

11:10.211 --> 11:13.297
"می‌خوای پوشه‌یِ نگرانی‌ها رو باز کنم؟"

11:13.381 --> 11:15.800
"یه لیستِ بزرگ اینجا دارم. بیا انجامش بدیم"

11:15.883 --> 11:18.761
"دوست داری تمامِ روز به چی فکر کنی؟"

11:18.844 --> 11:20.721
من دچارِ افکارِ مزاحمِ فاجعه‌بار هستم

11:20.805 --> 11:22.139
مشکلم اینه

11:22.223 --> 11:23.140
ولی مطمئن نیستم که این واقعاً یه مشکل باشه

11:23.224 --> 11:24.517
مطمئن نیستم که غیرمنطقی باشه

11:24.600 --> 11:26.060
ولی من، مثلاً

11:26.143 --> 11:28.062
میشه این‌جوری استدلال کرد که اگه فکر کنی

11:28.145 --> 11:29.355
قراره بدترین اتفاق بیفته

11:29.438 --> 11:31.649
هر چیزی کمتر از اون یه پیروزی محسوب میشه

11:31.732 --> 11:33.734
ولی خب که چی؟

11:33.818 --> 11:34.819
میدونید؟ من خسته‌م

11:34.902 --> 11:36.696
ازش خسته‌م. دیگه نمی‌تونم کنترلش کنم

11:36.779 --> 11:38.114
مثلاً این یه مثالِ خوبه

11:38.197 --> 11:40.366
مثلاً همین الان اگه بهم ۳۰ ثانیه وقت بدید

11:40.449 --> 11:42.493
با خودم فکر می‌کنم، اوه نکنه بندِ پرده رو

11:42.576 --> 11:45.538
پایین گذاشتم تا گربه‌م چارلی خودش رو دار بزنه؟

11:48.082 --> 11:49.542
همین الان دارم بهش فکر می‌کنم

11:49.625 --> 11:50.835
دقیقاً الان داره اتفاق می‌افته

11:50.918 --> 11:53.170
و می‌تونم ساعت‌ها روی همین قفل بشم

11:53.254 --> 11:54.797
اگه دوست‌دخترم جوابِ پیامم رو نده

11:54.880 --> 11:56.757
مثلاً تا ۱۵ دقیقه بعد از اینکه پیام دادم

11:56.841 --> 11:59.885
می‌گم: "خب، اون حتماً توی ماشین مُرده"

11:59.969 --> 12:02.596
"حالا با سگش چیکار کنم؟"

12:02.680 --> 12:04.682
خیلی خب، پس

12:07.768 --> 12:10.062
فکر کنم این یه جور مکانیسمِ بقاست

12:10.146 --> 12:12.273
چون وقتی دنیا واقعاً به همین ترسناکیِ که هست هست

12:12.356 --> 12:14.817
توی تمامِ سطوح، فکر کنم مغزم میگه "خب

12:14.900 --> 12:17.778
اگه از تخیلمون استفاده کنیم، می‌تونیم زندگیت رو

12:17.862 --> 12:19.864
حسابی ترسناک و نکبت‌بار کنیم. چطوره این کار رو بکنیم؟"

12:19.947 --> 12:23.451
این‌جوری باهاش مقابله می‌کنیم. فکرِ خوبیه

12:23.534 --> 12:25.828
افتادم توی این عادتی که وقتی سوارِ هواپیما میشم

12:25.911 --> 12:28.539
سوارِ هواپیما میشم، و نسبتاً از پرواز می‌ترسم

12:28.622 --> 12:29.999
ولی مجبورم زیاد انجامش بدم اما حالا یه جورایی

12:30.082 --> 12:33.169
ترسناک‌تر هم شده چون الان همه‌یِ کنترلرها رو اخراج کردن

12:33.252 --> 12:34.920
پس حالا وقتی سوارِ هواپیما میشی

12:35.004 --> 12:36.547
فقط یه نفر رو اونجا تصور می‌کنی که میگه

12:36.630 --> 12:39.759
"من تنهایی نمی‌تونم این کار رو بکنم"

12:39.842 --> 12:42.511
"این دیوونه‌بازیه. پس بقیه کجان؟"

12:42.595 --> 12:43.846
"برام یه قهوه بیار

12:43.929 --> 12:45.431
نمی‌تونم چشم از صفحه بردارم

12:45.514 --> 12:47.516
خیلی شلوغ پلوغه، بدجوری شلوغه."

12:51.479 --> 12:53.272
ولی به یه دلیلی این عادت افتاده به سرم

12:53.355 --> 12:56.066
که وقتی سوار هواپیما می‌شم، همین‌طوری به آدمای دور و برم نگاه می‌کنم

12:56.150 --> 12:57.234
که دورم نشستن

12:57.318 --> 12:59.904
و بعد تو ذهنم تصور می‌کنم که هواپیما داره از آسمون سقوط می‌کنه

12:59.987 --> 13:02.406
همین‌طوری دور خودش می‌چرخه و میاد پایین. می‌دونی دیگه، مردم دارن گریه می‌کنن

13:02.490 --> 13:04.533
بالا میارن. بعضیا دارن دعا می‌خونن

13:04.617 --> 13:06.202
ماسک‌های اکسیژن آویزونن

13:06.285 --> 13:08.954
آب آبیِ توالت هم همه جا پخش و پلا می‌شه

13:09.038 --> 13:10.539
وقتی این مرحله رو رد می‌کنم، با خودم می‌گم:

13:10.623 --> 13:13.167
"خب، دیگه حاضرم پرواز کنیم." می‌دونی، انگار

13:13.250 --> 13:14.502
ولی واقعاً دارم خودم رو برای چی آماده می‌کنم؟

13:14.585 --> 13:16.253
آخه اگه واقعاً بدترین اتفاق بیفته

13:16.337 --> 13:17.755
و هواپیما در حال سقوط باشه چی؟

13:17.838 --> 13:21.258
مثلاً اون‌موقع می‌گم: "یه جورایی می‌دونستم این‌طوری می‌شه

13:21.342 --> 13:23.093
و می‌دونستم تو همونی هستی که می‌زنه زیر گریه

13:23.177 --> 13:25.012
می‌دونستم همون گریه‌کنِ داستانی می‌شی."

13:28.808 --> 13:30.935
و نمی‌دونم این طبیعیه یا نه

13:31.018 --> 13:31.936
واقعاً نمی‌دونم

13:32.019 --> 13:33.312
مشکلِ من با این مدلی بودنِ مغزم

13:33.395 --> 13:35.648
اینه که... خب، نمی‌دونم

13:35.731 --> 13:38.317
تمام خلاقیتم از همین‌جا میاد یا نه

13:38.400 --> 13:40.194
نمی‌دونم کارم فقط استخراجِ طلا

13:40.277 --> 13:41.862
از یه رودخونه‌ی پر از وحشته یا چی

13:41.946 --> 13:45.574
نمی‌دونم ماهیت خلاقیتم همینه؟

13:45.658 --> 13:47.034
چون دیگه از همه‌اش خسته شدم

13:47.117 --> 13:49.495
و تصمیم گرفتم برم پیش روان‌پزشک

13:49.578 --> 13:50.830
و رفتم برای درمانِ کامل

13:50.913 --> 13:52.248
تو زوم انجامش ندادم

13:52.331 --> 13:54.792
می‌خواستم روی کاناپه باشم و یه یارو روی صندلی نشسته باشه

13:54.875 --> 13:58.337
تا بتونم یک ساعت تمام قضاوتش کنم

13:58.420 --> 14:00.005
و در مورد دارو هم یه کمی وسواسی‌ام

14:00.089 --> 14:02.007
یه چیزی در مورد خوردنِ، می‌دونی

14:02.091 --> 14:04.218
داروهای ضدافسردگی هست که اذیتم می‌کنه

14:04.301 --> 14:05.636
حالا، می‌دونم واسه مردم جواب می‌ده

14:05.719 --> 14:06.762
و همیشه بهم می‌گن می‌دونی

14:06.846 --> 14:09.765
"داروهای ضدافسردگی رو نکوب." منم نمی‌کوبم

14:09.849 --> 14:13.143
فقط دارم در مورد خودم حرف می‌زنم. آخه... یه جورایی عجیبه

14:13.227 --> 14:15.187
بذارید یه مثال بزنم که بفهمید چه حسی به

14:15.271 --> 14:16.522
این جور داروها دارم

14:16.605 --> 14:20.150
من یه گربه دارم به اسم چارلی و چارلی مشکل داره

14:20.234 --> 14:22.736
وقتی می‌رم بیرون، چارلی گند می‌زنه

14:22.820 --> 14:26.991
به کل خونه؛ فکر کنم لج می‌کنه باهام

14:27.074 --> 14:28.325
و بقیه‌ی گربه‌ها رو هم می‌زنه

14:28.409 --> 14:29.660
فقط گند زدنِ معمولی نیست. منظورم اینه که اون

14:29.743 --> 14:32.329
وقتی من می‌رم، کل خونه رو اسهالی می‌کنه

14:32.413 --> 14:34.957
خلاصه وقتی برمی‌گردم خونه، قشنگ یه صحنه‌ی افتضاحیه

14:35.040 --> 14:37.668
و بقیه‌ی گربه‌ها هم همش واسه هم فیف و فاف می‌کنن

14:37.751 --> 14:39.795
یه کابوسه واقعاً

14:39.879 --> 14:43.132
آخرش زنگ زدم به دامپزشک و گفتم:

14:43.215 --> 14:44.508
"ببین، اون کل خونه رو به گند می‌کشه

14:44.592 --> 14:46.051
وقتی من نیستم بقیه‌ی گربه‌ها رو لت‌وپار می‌کنه."

14:46.135 --> 14:48.512
اونم گفت: "خب، اضطراب جدایی داره

14:48.596 --> 14:52.433
و این باعث کولیتِ ناشی از اضطراب شده."

14:52.516 --> 14:55.477
منم گفتم: "خب، حالا چیکار کنم؟"

14:55.561 --> 14:58.480
اونم گفت: "خب، معمولاً واسه گربه‌هایی که این‌طورین

14:58.564 --> 15:02.610
پروزاک تجویز می‌کنیم." منم گفتم: "نمی‌دونم

15:02.693 --> 15:05.070
نمی‌دونم با این قضیه زیاد راحت هستم یا نه."

15:05.154 --> 15:06.697
اونم گفت: "چی داری می‌گی؟

15:06.780 --> 15:11.702
کل خونه رو کثیف کرده

15:11.785 --> 15:13.746
و بقیه رو هم می‌زنه."

15:13.829 --> 15:16.749
منم گفتم: "آره، ولی می‌خوام خودش باشه، شخصیت واقعیش

15:16.832 --> 15:20.044
می‌دونی، مثلاً نمی‌خوام

15:20.127 --> 15:23.422
شخصیتش رو سرکوب کنم."

15:23.505 --> 15:25.257
پس ناگفته پیداست که چقدر منتظرم

15:25.341 --> 15:27.134
فردا برسم خونه

15:29.219 --> 15:31.931
ولی رفتم پیش روان‌پزشک

15:32.014 --> 15:33.599
و بهش گفتم چه خبره

15:33.682 --> 15:35.476
اونم گفت: "خب، تو افسرده نیستی."

15:35.559 --> 15:36.977
گفتم: "اینو که خودم می‌دونم."

15:37.061 --> 15:39.146
گفت: "تو اضطرابِ وسواسی داری."

15:39.229 --> 15:41.315
و چیز عجیبی که در مورد اضطراب و افسردگی هست

15:41.398 --> 15:43.651
اینه که فکر می‌کردم تو زندگیم افسرده‌م

15:43.734 --> 15:45.444
اما بعد فهمیدم که اگه

15:45.527 --> 15:48.322
خیلی مضطرب باشی، تهش به یه جایی می‌رسی

15:48.405 --> 15:51.283
اضطراب خسته‌ت می‌کنه و مغزت

15:51.367 --> 15:52.993
می‌گه: "بیا فقط غمگین باشیم."

15:54.912 --> 15:59.416
انگار اون نقطه‌ی امنِ تهِ مسیرِ اضطرابه

15:59.500 --> 16:01.377
ولی اون یارو می‌گه من اضطراب وسواسی دارم

16:01.460 --> 16:03.128
بهش گفتم نمی‌خوام داروی ضدافسردگی بخورم

16:03.212 --> 16:05.297
گفت: "خب، یه داروی دیگه هست

16:05.381 --> 16:07.633
ولی معمولاً واسه مردم جواب نمی‌ده."

16:09.843 --> 16:11.428
منم گفتم: "این دقیقاً همونیه که من می‌خوام

16:11.512 --> 16:12.805
خودِ جنسه

16:12.888 --> 16:15.224
انگار همون دارویی‌یه که لازم دارم."

16:15.307 --> 16:19.478
و جهت اطلاع بگم که اونم جواب نمی‌ده

16:21.146 --> 16:22.982
حالا ببینید، می‌دونم تو چه دنیایی داریم زندگی می‌کنیم

16:23.065 --> 16:25.526
و می‌دونم واسه ماهایی که منطقی و معقولیم

16:25.609 --> 16:28.696
چقدر سخت و ترسناکه

16:28.779 --> 16:30.614
و یه بخشی از وجودم... و این یه جورایی

16:30.698 --> 16:33.701
کشفی بود که چند هفته پیش بهش رسیدم

16:33.784 --> 16:35.327
به خودم گفتم: "مارک، چرا فقط سعی نمی‌کنی

16:35.411 --> 16:38.455
سرگرم‌کننده باشی؟ مردم به سرگرمی نیاز دارن."

16:38.539 --> 16:40.916
و این واسم تازگی داشت

16:41.000 --> 16:46.422
فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت برای سرگرم‌کننده بودن وارد این کار شده باشم

16:46.505 --> 16:48.966
فکر نمی‌کنم نقشه‌م این بود

16:49.049 --> 16:51.343
فکر کنم چیزهایی داشتم که می‌خواستم بگم

16:51.427 --> 16:53.679
و اگه اینجا می‌گفتمشون و مردم می‌خندیدن

16:53.762 --> 16:55.848
می‌فهمیدم که خب، تنها نیستم

16:55.931 --> 16:58.183
و قضیه هم خوب پیش می‌ره

16:58.267 --> 16:59.476
ولی بعد به خودم گفتم: "خب، می‌دونی

16:59.560 --> 17:00.602
تو خیلی وقته داری این کار رو می‌کنی

17:00.686 --> 17:02.438
چرا سعی نمی‌کنی، می‌دونی، سرگرم‌کننده باشی؟

17:02.521 --> 17:05.441
مردم تو این دوره زمونه به سرگرمی نیاز دارن."

17:05.524 --> 17:08.402
خیلی خب. حالا ببینید، شما منو می‌شناسید

17:08.485 --> 17:11.530
من از این آدمایی نیستم که استادیوم پر کنم

17:11.613 --> 17:15.284
همیشه پیشنهادهاشون رو رد می‌کنم

17:15.367 --> 17:17.453
فکر کنم فقط در صورتی بتونم یه استادیوم رو پر کنم که

17:17.536 --> 17:20.080
یه جای مرکزی تو کشور باشه

17:20.164 --> 17:22.374
و خودم طرفدارام رو با اتوبوس بیارم

17:22.458 --> 17:25.294
مثلاً اتوبوس‌هایِ "نمایشِ مارون" که از پارکینگ‌های

17:25.377 --> 17:27.838
فروشگاه‌های "هول فودز" تو این شهرها حرکت می‌کنن

17:30.382 --> 17:33.510
من مالِ برنامه‌های کازینو نیستم چون اصلاً کازینو نمی‌رم

17:33.594 --> 17:36.055
به نظرم اونا، می‌دونی، چندش‌آور و رو اعصابن

17:36.138 --> 17:38.474
کاری هست که بتونم انجام بدم، بهم پیشنهاد هم می‌شه

17:38.557 --> 17:40.350
ولی فکر نمی‌کنم هیچ‌کدوم از طرفدارای من

17:40.434 --> 17:42.728
از رویِ عمد برن وگاس

17:48.150 --> 17:50.694
فکر کنم اگه طرفدار من باشی و تو وگاس باشی

17:50.778 --> 17:53.363
احتمالاً داری اونجا قدم می‌زنی و یه چیزی می‌گی مثلِ

17:53.447 --> 17:55.240
"آخه کدوم خری به جنی گفت عروسیش رو اینجا بگیره؟"

17:55.324 --> 17:56.950
می‌دونی؟

18:00.704 --> 18:02.456
و فکر کنم حتی اگه بزرگترین طرفدارم باشی

18:02.539 --> 18:04.833
و پوستر منو تو کازینوی وگاس ببینی

18:04.917 --> 18:06.376
"مارک مارون، امشب در سالن نمایش"

18:06.460 --> 18:08.212
حتی اگه بزرگترین طرفدارم هم باشی

18:08.295 --> 18:12.257
می‌گی: "اوه، دیگه خیلی زیاده‌رویه‌ست

18:12.341 --> 18:13.467
می‌دونی، دوسش دارم، ولی فکر کنم

18:13.550 --> 18:14.885
اون قراره بیاد به همین کلابِ نزدیک خودمون

18:14.968 --> 18:16.095
می‌دونی، فعلاً تازه داریم با حال و هوایِ

18:16.178 --> 18:17.471
وگاس راه میایم، می‌فهمی؟"

18:17.554 --> 18:19.389
و درکتون می‌کنم. می‌فهمم

18:19.473 --> 18:22.976
ولی در مورد اون قضیه‌ی سرگرمی، واقعاً معتقدم

18:23.060 --> 18:24.937
که ما به سرگرمی نیاز داریم

18:25.020 --> 18:26.855
و فکر کنم می‌تونه، می‌دونی

18:26.939 --> 18:28.565
شاد و مفرح باشه

18:28.649 --> 18:31.485
پس حالا سعی می‌کنم همون کار رو بکنم

18:36.657 --> 18:38.575
آره

18:43.831 --> 18:49.294
خب، ما این آتیش‌سوزی‌های بزرگ رو تو لس‌آنجلس داشتیم

18:52.673 --> 18:55.175
خیلی بزرگ بودن. دوران ترسناکی بود

18:55.259 --> 18:56.718
آتیش‌سوزی‌های عظیم، خیلی گنده

18:56.802 --> 18:59.054
دو تا خیلی بزرگ و کلی آتیش‌سوزیِ کوچیک که هی راه می‌افتادن

18:59.138 --> 19:01.056
دورانِ وحشتناک و داغونی بود

19:01.140 --> 19:04.768
و همه این اپلیکیشن رو داشتن، فکر کنم اسمش Watch Duty بود

19:04.852 --> 19:06.228
یه اپلیکیشنی بود که می‌تونستی توش ببینی

19:06.311 --> 19:07.938
آتیش‌ها همون لحظه کجا دارن راه می‌افتن

19:08.021 --> 19:10.482
واسه همین همه‌ی مردم منطقه‌ی لس‌آنجلس داشتن رفرش می‌کردن

19:10.566 --> 19:11.942
هر سه دقیقه یه بار اپ رو چک می‌کردن

19:12.025 --> 19:13.193
و فقط همین آتیش‌های کوچیک رو می‌دیدی

19:13.277 --> 19:14.611
هیچ‌کدومشون هم قابل کنترل نبودن

19:14.695 --> 19:16.280
خیلی وحشتناک بود

19:16.363 --> 19:17.865
منم که اصلاً از اپلیکیشن سر در نمی‌آوردم

19:17.948 --> 19:19.032
کلی رنگ داشت

19:19.116 --> 19:21.201
طیف‌های مختلفی از رنگ‌ها

19:21.285 --> 19:23.287
یه قرمز بود که یعنی آتیشه

19:23.370 --> 19:26.540
یه قرمز که یعنی نزدیکه آتیش بگیره، یه قرمز هم یعنی

19:26.623 --> 19:28.167
داره به آتیش گرفتن فکر می‌کنه

19:28.250 --> 19:30.419
و بعد رنگ‌های دیگه‌ای هم بود

19:30.502 --> 19:32.004
یکی یعنی، می‌دونی، باید بری

19:32.087 --> 19:34.006
اون یکی یعنی به رفتن فکر کن

19:34.089 --> 19:36.758
و بقیه‌اش هم یعنی آماده باش که بری

19:36.842 --> 19:39.678
خلاصه هیچی از اپ سر در نمی‌آوردم

19:39.761 --> 19:41.930
تخلیه‌ی اجباری اعلام کرده بودن

19:42.014 --> 19:44.391
خیلی خیط بود. بگذریم

19:44.474 --> 19:49.521
وسط این آتیش‌سوزی، دو تا، سه تا آتیش

19:49.605 --> 19:52.149
چندین آتیش، قرار بود که

19:52.232 --> 19:53.650
مثلاً، صبح بود

19:53.734 --> 19:55.527
و قرار بود آشپزخونه‌م رو رنگ کنن

19:55.611 --> 19:56.737
سقف چکه کرده بود

19:56.820 --> 19:58.280
واسه همین یه یارو قرار بود ساعت ۷:۳۰

19:58.363 --> 20:00.199
صبح بیاد سقف آشپزخونه رو رنگ کنه

20:00.282 --> 20:02.075
منم به اپلیکیشنم نگاه کردم

20:02.159 --> 20:04.661
و تقریباً مطمئن بودم که بدبخت شدم

20:04.745 --> 20:06.121
با خودم گفتم: "لعنتی."

20:06.205 --> 20:08.957
بعد یارو ساعت ۷:۳۰ با رنگ‌هاش پیداش شد

20:09.041 --> 20:10.250
می‌گه: "می‌تونم رنگ کنم؟"

20:10.334 --> 20:14.087
منم گفتم: "پس آتیش‌سوزی چی؟"

20:14.171 --> 20:16.048
یارو گفت: "نه بابا، خیلی دوره."

20:16.131 --> 20:17.507
گفتم: "مطمئنی داداش؟"

20:17.591 --> 20:19.176
گفت: "آره، دورن."

20:19.259 --> 20:21.595
منم گفتم: "خیلی خب پس رنگ کن دیگه، لعنتی."

20:28.227 --> 20:29.228
بعد رفتیم دمِ وانتش

20:29.311 --> 20:30.395
که وسایلِ بیشتری از وانت برداریم

20:30.479 --> 20:32.147
و همین‌طور که تو خیابون ایستاده بودیم

20:32.231 --> 20:34.900
یه توده‌ی دود سیاه شروع کرد به

20:34.983 --> 20:36.652
پوشوندنِ کل محله

20:36.735 --> 20:38.111
هر دومون داشتیم بهش نگاه می‌کردیم

20:38.195 --> 20:39.613
و حالا اون نقاشِ بااعتمادبه‌نفس

20:39.696 --> 20:41.490
گفت: "اوه، بهتره بری."

20:43.367 --> 20:45.410
بعد هم وسایلش رو جمع کرد و رفت

20:45.494 --> 20:47.204
منم گفتم: "ای وای، پس قضیه جدی شد."

20:47.287 --> 20:49.915
کل وجودم رو وحشت گرفت. رفتم تو خونه

20:49.998 --> 20:52.876
حالا من سه تا گربه دارم و یه دونه باکس

20:52.960 --> 20:56.088
این یه فیلم خاک‌برسری نیست

20:56.171 --> 20:59.591
زندگیِ منه. سه تا گربه، یه دونه باکس

20:59.675 --> 21:01.260
حالا، آدمایی که گربه‌ها رو نمی‌شناسن

21:01.343 --> 21:03.303
می‌گن: "نمی‌شه همه‌شون رو بذاری تو یه باکس؟"

21:03.387 --> 21:05.430
منم می‌گم: "مگه عقلت رو از دست دادی؟"

21:07.516 --> 21:10.435
شانس بیارم اگه بتونم یه گربه رو بکنم تو باکس

21:10.519 --> 21:12.479
کلاً یه دونه باکس دارم چون هر بار فقط

21:12.562 --> 21:14.189
یه گربه رو می‌برم پیش دکتر

21:14.273 --> 21:15.983
و وقتی می‌خوام یه گربه رو ببرم دکتر

21:16.066 --> 21:19.236
باید از شب قبل خودم رو از لحاظ روانی آماده کنم

21:19.319 --> 21:21.905
و شاید مجبور شم باکس رو یه جایی تو خونه باز بذارم

21:21.989 --> 21:25.826
چون فقط یه بار فرصت دارم اون احمق رو بکنم توش

21:25.909 --> 21:27.411
و اگه اون گربه رو نندازم تو جعبه

21:27.494 --> 21:28.620
هیچ‌وقت نمی‌فهمیم چرا

21:28.704 --> 21:30.914
داره تو کل خونه گند می‌زنه

21:30.998 --> 21:33.583
خلاصه تو خونه بودم و خونم پر از آدرنالین بود

21:33.667 --> 21:35.460
و می‌گن که، می‌دونی، می‌تونی یه ماشین رو از زمین بلند کنی

21:35.544 --> 21:36.920
اگه آدرنالین داشته باشی

21:37.004 --> 21:39.006
منم قشنگ تمرکز کرده بودم

21:39.089 --> 21:40.924
و تو یه ثانیه چارلی رو تپوندم تو باکس

21:41.008 --> 21:43.802
گفتم: "برو گمشو اون تو."

21:43.885 --> 21:45.887
و در رو بستم

21:50.642 --> 21:53.145
ولی هنوز سمی و باسترِ کودن مونده بودن

21:53.228 --> 21:54.688
و با خودم گفتم: "با این احمق‌ها چیکار کنم؟"

21:54.771 --> 21:57.441
بعد یادم افتاد تو ایوان

21:57.524 --> 21:59.318
یه سبد حصیریِ رخت‌چرک دارم که

21:59.401 --> 22:02.321
قرار بود ببرم بدم به خیریه

22:02.404 --> 22:04.031
گفتم: "سمی می‌ره تو اون."

22:04.114 --> 22:05.365
خلاصه آوردمش تو خونه

22:05.449 --> 22:07.951
سمی رو تپوندم تو ساک، یه سوراخ بالای سرش درست کردم

22:08.035 --> 22:09.619
و با سیم بستمش

22:09.703 --> 22:11.663
حالا باستر اونجا نشسته و می‌گه: "چه خبره؟"

22:11.747 --> 22:14.458
منم گفتم: "رفیق، نوبتِ جعبه‌ی آمازونه."

22:16.335 --> 22:18.628
باستر رو تپوندم تو جعبه‌ی آمازون

22:18.712 --> 22:22.382
و طوری چسب‌کاریش کردم که انگار می‌خوام پستش کنم یه جا

22:22.466 --> 22:25.344
و فقط با یه خودکار چند تا سوراخ بالای جعبه زدم

22:25.427 --> 22:26.511
خودم هم تعجب کرده بودم

22:26.595 --> 22:29.806
گفتم: "ایول، تموم شد. نگاه کن."

22:29.890 --> 22:31.641
بعد با خودم گفتم: خب، حالا چی؟

22:31.725 --> 22:34.144
بعد یادم افتاد که آره

22:34.227 --> 22:35.812
باید یه "ساکِ فرار" داشته باشی

22:35.896 --> 22:37.230
همه از این ساکِ فرار حرف می‌زنن

22:37.314 --> 22:39.524
ساکی که باید آماده دمِ دستت باشه واسه وقتی که اوضاع بی‌ریخت می‌شه

22:39.608 --> 22:41.026
من اصلاً درست نمی‌دونستم ساکِ فرار چیه

22:41.109 --> 22:43.403
تو گوگل سرچش کردم و اونایی که تو گوگل بود

22:43.487 --> 22:45.322
قطعاً واسه دورانِ بعد از پایانِ دنیا بود

22:45.405 --> 22:47.282
مثلاً رادیوی هندلی لازم داری

22:47.366 --> 22:50.535
چراغ نفتی لازم داری. غذای خشک لازم داری

22:50.619 --> 22:53.205
با خودم گفتم: "بابا من فقط دارم از تپه رد می‌شم برم هالیوود!"

22:53.288 --> 22:55.707
خلاصه تو ساکِ فرارم فقط دو تا شورت گذاشتم

22:55.791 --> 22:58.627
یه هودی و هر چی پول نقد تو خونه داشتم

22:58.710 --> 23:00.337
نمی‌دونم چرا پول نقدها رو برداشتم

23:00.420 --> 23:01.671
فکر کنم یه جایی تو مغزم می‌گفتم

23:01.755 --> 23:03.423
"شاید ایست بازرسی گذاشته باشن

23:03.507 --> 23:05.926
و مجبور شم سبیلِ یاروها رو چرب کنم."

23:06.009 --> 23:09.262
از این فیلما زیاد دیدم

23:09.346 --> 23:10.931
خلاصه داشتم همه این آشغال‌واشغال‌ها رو می‌چپوندم تو ماشین

23:11.014 --> 23:12.557
گربه‌ها تو باکس‌هاشون

23:12.641 --> 23:14.059
ساک فرار رو هم گذاشتم تو ماشین

23:14.142 --> 23:15.727
بعد به خونه‌ام نگاه کردم

23:15.811 --> 23:17.187
برای چیزی که فکر می‌کردم شاید آخرین بار باشه

23:17.270 --> 23:19.064
چون قرار بود بسوزه و خاکستر بشه

23:19.147 --> 23:21.316
یه بخشی از وجودم می‌گفت: «آخیش، بالاخره.»

23:23.693 --> 23:25.070
چون کلی وسیله تو اون خونه هست

23:25.153 --> 23:28.490
که ۴۰ ساله نتونستم دور بریزمشون

23:28.573 --> 23:31.118
مثلاً، می‌تونستم همه‌چی رو از صفر شروع کنم

23:31.201 --> 23:32.994
یعنی، هنوز کتاب‌های دوران دانشگاهم رو دارم

23:33.078 --> 23:35.580
که فکر می‌کنم یه روزی می‌خونمشون

23:35.664 --> 23:37.374
انگار یه بخشی از من فکر می‌کنه، مثلاً، قراره

23:37.457 --> 23:38.708
یه زمانی بشینم و کل مجموعه آثار

23:38.792 --> 23:41.378
الکساندر پوپ رو بخونم

23:41.461 --> 23:43.964
اون طنزپرداز خیلی مهمی تو زمان خودش بوده

23:44.047 --> 23:47.426
و من باید این چیزها رو بدونم

23:47.509 --> 23:49.594
خلاصه با خونه‌ام خداحافظی کردم. نشستم تو ماشین

23:49.678 --> 23:50.804
هیچ نقشه‌ای نداشتم

23:50.887 --> 23:53.348
فقط می‌خواستم از دود دور بشم

23:53.432 --> 23:56.893
و تو عرض پنج دقیقه، تمام گربه‌ها شکمشون رو خالی کردن

23:56.977 --> 24:02.023
و مثانه‌شون رو توی باکس‌های مربوطه‌شون خالی کردن

24:02.107 --> 24:05.777
حالا ماشینم بوی یه پناهگاهِ داغون و کثیف رو می‌داد

24:05.861 --> 24:07.946
و تنها فکری که تو سرم بود این بود که: «لعنتی، باید

24:08.029 --> 24:12.200
این ماشین رو بندازم دور»

24:12.284 --> 24:16.204
چون هر کثافتی که داره از باکسِ "باستر" نشت می‌کنه

24:16.288 --> 24:20.208
عمراً دیگه از اون صندلی پاک بشه

24:20.292 --> 24:21.877
خلاصه واقعاً نمی‌دونستم دارم کجا می‌رم

24:21.960 --> 24:23.170
و با خودم گفتم، خب شاید بهتر باشه بری

24:23.253 --> 24:25.755
برای اون دو تا گربه دیگه باکس درست‌وحسابی بخری

24:25.839 --> 24:27.632
می‌دونید، می‌خواستم برم "پت‌کو"

24:27.716 --> 24:30.093
و، خب، این چیزها رو بخرم

24:30.177 --> 24:32.053
فکر می‌کردم پت‌کو ساعت ۹ باز می‌کنه

24:32.137 --> 24:33.054
ولی ساعت ۱۰ باز می‌کرد

24:33.138 --> 24:35.849
حالا من تو پارکینگ پت‌کو بودم

24:35.932 --> 24:38.685
توی یه تویوتا که بوی گند می‌داد

24:38.768 --> 24:40.270
با سه تا گربه که ناله می‌کردن

24:42.731 --> 24:44.399
لحظه عجیبی بود

24:44.483 --> 24:46.151
چون فهمیدم این همون کسیه که هستم

24:46.234 --> 24:48.236
در پایان دنیا

24:50.780 --> 24:52.782
آخرش به اینجا ختم می‌شم

24:55.952 --> 24:58.830
خلاصه رفتم تو و دو تا باکس خریدم

24:58.914 --> 24:59.998
که باید سرهمشون می‌کردم

25:00.081 --> 25:02.584
خاک گربه، ظرف خاک و غذای گربه هم خریدم

25:02.667 --> 25:06.171
همه این آشغال‌هایی که ۱۵ دقیقه اون‌طرف‌تر داشتم

25:06.254 --> 25:09.174
ولی به عقلم نرسیده بود که یه ساک فرار برای گربه‌ها جمع کنم

25:09.257 --> 25:12.135
فکر کنم آدم خودخواهی‌ام

25:12.219 --> 25:14.304
حالا دارم رانندگی می‌کنم و هنوز واقعاً نقشه‌ای ندارم

25:14.387 --> 25:16.640
مردم می‌گن: «خب مگه خونه دوستی کسی نداری

25:16.723 --> 25:17.766
که بتونی بری اونجا بمونی؟»

25:17.849 --> 25:19.476
و من می‌گم: «آخه چرا باید همچین کاری کنم؟»

25:19.559 --> 25:21.436
چرا باید به هر دلیلی خونه یه دوست بمونم؟

25:21.520 --> 25:24.481
من اگه برای تعطیلات دعوتم کنن هم خونه کسی نمی‌مونم

25:24.564 --> 25:27.234
آخه وقتی پول هتل داری

25:27.317 --> 25:28.902
چرا باید خونه دوستت بمونی؟

25:28.985 --> 25:31.279
چرا باید خودت رو تو اون وضعیت قرار بدی؟

25:31.363 --> 25:32.989
که شب بیدار بمونی و با خودت فکر کنی، مثلاً

25:33.073 --> 25:34.407
می‌تونم از این حوله استفاده کنم؟

25:34.491 --> 25:38.870
آخه چرا باید این کار رو بکنی؟

25:38.954 --> 25:41.206
بعد صبح بیدار می‌شی و می‌بینی همه‌شون پایینن

25:41.289 --> 25:43.041
«ما صبحونه درست کردیم. پنکیک می‌خوری؟»

25:43.124 --> 25:45.210
منم می‌گم: «نه، پنکیک نمی‌خوام

25:45.293 --> 25:48.004
من هتل می‌خوام. این اطراف هتل هست؟

25:48.088 --> 25:51.091
نمی‌خوام بی‌ادبی کنم ولی فقط به فضای شخصی احتیاج دارم

25:51.174 --> 25:56.888
در ضمن تو اون حوله طبقه بالا جق زدم

25:56.972 --> 25:59.975
که تو هتل انجام دادنش اوکیه.»

26:02.394 --> 26:06.523
خلاصه یه "همپتون این" تو هالیوود پیدا کردم و زدم بغل

26:06.606 --> 26:08.817
کلی آدم دیگه هم اونجا بودن

26:08.900 --> 26:11.236
که داشتن تخلیه می‌کردن. جو یه جورایی متشنج بود

26:11.319 --> 26:13.989
رفتم سمت پذیرش و گفتم

26:14.072 --> 26:14.990
«اتاق دارید؟»

26:15.073 --> 26:16.324
زنه گفت: «آره، اتاق داریم.»

26:16.408 --> 26:17.576
گفتم: «حیوون خونگی هم قبول می‌کنید؟»

26:17.659 --> 26:19.286
گفت: «یه دونه قبول می‌کنیم.»

26:19.369 --> 26:21.413
گفتم: «اوکی، اوکی.»

26:21.496 --> 26:23.540
چون، خب، می‌دونستم فقط یه حیوون دارم

26:23.623 --> 26:25.208
که شبیه حیوون خونگیه. فقط یه دونه باکس داشتم، دیگه؟

26:25.292 --> 26:27.335
پس خواستم جلوی این زنه فیلم بازی کنم، می‌دونید؟

26:27.419 --> 26:30.422
که واقعاً مسخره بود چون اصلاً براش مهم نبود

26:30.505 --> 26:32.257
می‌دونید، مردم همیشه می‌گن کارکنان بخش خدمات

26:32.340 --> 26:33.842
دیگه به کارشون اهمیت نمی‌دن

26:33.925 --> 26:36.511
و من می‌گم: «آره، ولی این یه رویِ خوب هم داره

26:36.595 --> 26:39.806
دیگه به کارشون اهمیت نمی‌دن.»

26:39.889 --> 26:41.850
ولی باز هم فیلم بازی کردم. باکس رو برداشتم

26:41.933 --> 26:43.310
و گفتم: «این حیوون خونگیِ منه.»

26:43.393 --> 26:46.187
خلاصه "چارلی" رو بردم بالا تو اتاق

26:46.271 --> 26:49.274
بعد اون چرخ‌دستی رو آوردم و سبد رخت‌چرک رو گذاشتم روش

26:49.357 --> 26:52.819
همون باکسی که ساک فرار رو توش گذاشته بودم

26:52.902 --> 26:54.654
و یه جوری بودم که انگار: «این‌ها وسایل منه.»

26:54.738 --> 26:56.823
فهمیدید؟

26:56.906 --> 26:58.658
بعد یهو "سامی" از تو سبد زد بیرون

26:59.743 --> 27:00.869
منم گفتم: «نمی‌دونم این چیه

27:00.952 --> 27:02.495
خیلی عجیبه

27:02.579 --> 27:04.164
برسم تو اتاق یه فکری براش می‌کنم

27:04.247 --> 27:06.082
نمی‌دونم. واقعاً عجیبه.»

27:08.126 --> 27:10.545
خلاصه همه گربه‌ها رو بردم بالا تو اتاق

27:10.629 --> 27:12.464
حالا، دیگه باکس‌ها رو سرهم کردم

27:12.547 --> 27:13.715
همه‌شون رو کردم تو باکس‌های واقعی

27:13.798 --> 27:16.217
و همین‌طور رو تخت نشسته بودم. ساعت ۱۰:۳۰ صبحه

27:16.301 --> 27:17.719
رو تخت نشستم با سه تا گربه

27:17.802 --> 27:19.804
و باکس‌ها و پول نقد

27:21.598 --> 27:25.185
انگار قرار بود یه معامله کثیفِ گربه انجام بشه

27:25.268 --> 27:26.478
مثلاً، اون ارمنی‌ها با گربه‌هاشون

27:26.561 --> 27:29.898
کجان؟

27:29.981 --> 27:32.651
بیاید معامله رو جوش بدیم

27:32.734 --> 27:34.027
بعد فهمیدم که باید

27:34.110 --> 27:35.445
خب، بیارمشون بیرون

27:35.528 --> 27:37.405
چون باید غذا بخورن و برن دستشویی

27:37.489 --> 27:38.406
و وقتی گربه داری، خیلی عجیبه که

27:38.490 --> 27:40.283
بخوای تو یه محیط غریبه ولشون کنی

27:40.367 --> 27:41.576
چون یه جورایی استرس‌آوره

27:41.660 --> 27:43.161
می‌دونستم محیط بسته‌ست

27:43.244 --> 27:44.537
ولی نمی‌دونی چی پیش میاد

27:44.621 --> 27:47.248
می‌ترسیدم "باستر" خودشو بچپونه زیر تخت

27:47.332 --> 27:48.875
و دیگه نتونم بیارمش بیرون

27:48.958 --> 27:49.876
ولی مجبور بودم انجامش بدم

27:49.959 --> 27:51.378
خلاصه ولش کردم بیرون و سامی هم اومد بیرون

27:51.461 --> 27:53.755
و یه جوری بود که انگار: «نمی‌دونم چه خبره.»

27:53.838 --> 27:55.173
چارلی اومد بیرون و پنج دقیقه‌ای

27:55.256 --> 27:56.174
بالا و پایین پرید

27:56.257 --> 27:57.300
انگار می‌گفت: «یعنی الان اینجا زندگی می‌کنیم؟

27:57.384 --> 27:58.677
من می‌تونم اینجا زندگی کنم.»

27:58.760 --> 28:02.222
و باستر هم خودشو تپوند زیر تخت، پس

28:02.305 --> 28:04.099
خلاصه حالا گربه‌ها بیرون بودن و من حس می‌کردم

28:04.182 --> 28:06.559
انگار، می‌دونید، از پا افتادم. یه کم عصبی بودم

28:06.643 --> 28:07.852
ترسیده بودم

28:07.936 --> 28:09.312
می‌دونید، همه‌جا آتیش‌سوزی بود

28:09.396 --> 28:12.065
با اینکه تو هتل بودم ولی حالم یه جوری بود

28:12.148 --> 28:13.358
پس با خودم گفتم به دوست‌دخترم زنگ بزنم

28:13.441 --> 28:15.944
که فکر نکنم واقعاً از من خوشش بیاد

28:16.027 --> 28:17.737
نمی‌دونم چرا با زن‌هایی می‌گردم که واقعاً از من خوششون نمیاد

28:17.821 --> 28:20.740
لابد فکر می‌کنم حقم همینه. ولی خب، دختر بدی نیست

28:20.824 --> 28:22.992
تخس و کله‌خره، می‌دونید، بچه شیکاگوئه

28:23.076 --> 28:28.540
بهش زنگ زدم و گفتم: «هی عزیزم، ببین، من اوکی‌ام

28:28.623 --> 28:30.417
می‌دونی، یه کم ترسیدم

28:30.500 --> 28:32.711
ولی خب، تو اتاق هتلم.»

28:32.794 --> 28:35.839
اونم گفت: «خب، خوبه. کاری که باید می‌کردی رو کردی.»

28:38.133 --> 28:39.801
منم گفتم: «آره، آره، فقط زنگ زدم

28:39.884 --> 28:43.555
که بگم حالم خوبه.» اونم گفت: «اوکی، خوبه.»

28:43.638 --> 28:45.640
منم گفتم: «آره، فکر کنم به چند نفر دیگه هم

28:45.724 --> 28:47.726
زنگ بزنم.»

28:50.770 --> 28:53.398
خلاصه به هر کسی که تو لس‌آنجلس می‌شناختم زنگ زدم تا ببینم حالشون چطوره

28:53.481 --> 28:55.024
و خب، یه جورایی آروم شدم

28:55.108 --> 28:57.318
و داشتم حس خوبی پیدا می‌کردم

28:57.402 --> 28:59.028
و شب داشت از راه می‌رسید

28:59.112 --> 29:02.282
و بالاخره داشتم نسبتاً احساس آرامش می‌کردم

29:02.365 --> 29:04.617
داشتم از پنجره که طبقه چهارم بود بیرون رو نگاه می‌کردم

29:04.701 --> 29:06.327
رو به تپه‌های هالیوود بود

29:06.411 --> 29:07.829
و دقیقاً همون موقع که حس راحتی بهم دست داد

29:07.912 --> 29:11.291
کل دامنه تپه یهو منفجر شد و آتیش گرفت

29:11.374 --> 29:12.917
و من بلافاصله به خودم گرفتمش

29:13.001 --> 29:14.711
و گفتم: «آخه چرا این کثافت‌کاری باید واسه من اتفاق بیفته؟»

29:14.794 --> 29:16.755
و

29:16.838 --> 29:18.381
ولی به عنوان صاحبِ گربه، لحظه سرنوشت‌سازی بود

29:18.465 --> 29:20.300
می‌دونید، از این نظر که «حالا چیکار کنم؟»

29:20.383 --> 29:21.551
چون واقعاً با خودم فکر کردم، نمی‌دونم

29:21.634 --> 29:23.219
اصلاً جونش رو دارم که دوباره این گربه‌ها رو

29:23.303 --> 29:24.387
بکنم تو این قفس‌ها یا نه

29:24.471 --> 29:26.514
پس اگه قراره این‌طوری بمیریم

29:26.598 --> 29:30.143
با هم می‌میریم و همه‌چی اوکیه

29:30.226 --> 29:32.103
ولی یه سایت خبری رو تو گوشیم باز کردم

29:32.187 --> 29:34.230
و داشتم می‌دیدم که دارن همون آتیشی رو خاموش می‌کنن که من داشتم

29:34.314 --> 29:35.482
از فاصله یه مایلی، از لب پنجره می‌دیدم

29:35.565 --> 29:37.233
و خیلی سریع خاموشش کردن

29:37.317 --> 29:41.237
بالاخره اون‌قدر آروم شدم که بتونم یه کم بخوابم

29:41.321 --> 29:43.531
و صبح بیدار شدم و گفتم

29:43.615 --> 29:46.117
«خب، حالا چیکار کنم؟»

29:46.201 --> 29:48.661
نمی‌دونم واضح گفتم یا نه که

29:48.745 --> 29:52.624
این اصلاً یه تخلیه اجباری نبود

29:52.707 --> 29:55.919
من فقط هول شده بودم. من

29:56.002 --> 29:58.463
خونه‌ام اصلاً تو هیچ خطری نبود

29:58.546 --> 30:01.549
فقط بلد نبودم چطوری اپلیکیشن رو بخونم، پس

30:05.428 --> 30:07.639
همون‌جا وایساده بودم و گفتم: «فکر کنم بهتره فقط بریم

30:07.722 --> 30:11.017
برگردیم خونه، بچه‌ها.»

30:15.063 --> 30:18.691
خلاصه با ماشین برگشتیم خونه

30:18.775 --> 30:21.861
و داشتم گربه‌ها رو از ماشین پیاده می‌کردم

30:21.945 --> 30:24.113
که همسایه‌هام رو دیدم. داشتن می‌رفتن سر کار

30:27.325 --> 30:30.745
و من گفتم: «دیشب رو چطور گذروندید؟»

30:30.829 --> 30:34.415
اونا گفتن: «داری درباره چی حرف می‌زنی؟»

30:34.499 --> 30:39.295
منم گفتم: «خب، من دیشب خونه رو تخلیه کردم.»

30:39.379 --> 30:42.841
اونا گفتن: «واسه چی این کار رو کردی؟»

30:42.924 --> 30:47.345
گفتم: «نقاش... نمی‌دونم. نمی‌دونم

30:47.428 --> 30:48.763
نمی‌دونم چرا

30:48.847 --> 30:50.557
فکر کنم تا چند ماه آینده

30:50.640 --> 30:53.518
مدام این رو از خودم بپرسم.»

30:53.601 --> 30:55.520
و بعدش واقعاً مجبور شدم از خودم بپرسم: «خب

30:55.603 --> 30:57.730
از این قضیه چی گیرت اومد؟ چی یاد گرفتی؟»

30:57.814 --> 30:59.566
و خب، یاد گرفتم که می‌تونم، می‌دونید

30:59.649 --> 31:01.776
هر گربه‌ای رو خیلی سریع بکنم تو هر باکسی

31:06.990 --> 31:11.995
و یاد گرفتم که... خب، دو تا هم

31:12.078 --> 31:13.788
باکس جدید گیرم اومد

31:13.872 --> 31:18.418
و اون سبد رخت‌چرکِ داغون رو تو هتل جا گذاشتم

31:18.501 --> 31:22.797
پس این یکی کار رو هم از تو لیستِ کارهام خط زدم

31:26.301 --> 31:28.303
خوشحال بودم که برگشتم خونه، می‌دونید، چون اصلاً

31:28.386 --> 31:32.223
تازه خونه‌ام رو برای موش‌ها درزگیری کرده بودم

31:32.307 --> 31:34.309
این کاریه که می‌تونید انجام بدید

31:34.392 --> 31:35.852
آره، می‌دونم شما تو نیویورک موش دارید

31:35.935 --> 31:37.228
اوکی، شما هیچ‌وقت... عجیبه

31:37.312 --> 31:38.897
موش‌های لس‌آنجلس رو هیچ‌وقت نمی‌فهمی اونجان

31:38.980 --> 31:40.398
و وقتی یکی‌شون رو می‌بینی، می‌گی: «یا خدا.»

31:40.481 --> 31:44.360
می‌دونید، یه هیجانی داره ولی با ترس، اما

31:44.444 --> 31:47.363
من تو یه خونه قدیمی زندگی می‌کنم و یه فضای تنگِ زیرشیروانی زیرشه

31:47.447 --> 31:49.824
در واقع یه جور زیرزمینه. چیز زیادی اونجا نیست

31:49.908 --> 31:51.868
یه مبل، کارتن‌های کتاب، چندتا ابزار

31:51.951 --> 31:54.829
ولی قبلاً چند باری اونجا موش دیده بودم

31:54.913 --> 31:58.499
و معمولاً با تله‌های کشنده می‌گیرمشون

31:58.583 --> 31:59.918
و می‌دونم احتمالاً چند نفری اینجا هستن

32:00.001 --> 32:01.294
که دارن فکر می‌کنن، خب

32:01.377 --> 32:04.756
می‌دونی، تله‌های انسانی هم وجود داره

32:04.839 --> 32:09.385
و من قرار نیست یه موش رو با ماشین به جایی ببرم

32:19.479 --> 32:25.276
قرار نیست با یه موش تو یه ماشین باشم

32:27.195 --> 32:29.656
و با خودم فکر کنم چقدر باید برم

32:29.739 --> 32:33.743
تا دیگه راه خونه‌ام رو بلد نباشه

32:35.828 --> 32:37.330
و این احتمال ضعیف هم وجود داره

32:37.413 --> 32:42.210
که وسطای راه بهش وابسته بشم

32:42.293 --> 32:46.047
و باهاش مذاکره کنم که مثلاً می‌تونی تو خونه بمونی

32:46.130 --> 32:48.049
به شرطی که رفیق‌وفیقات رو نیاری

32:48.132 --> 32:50.218
اون‌طوری با هم کنار می‌آیم

32:50.301 --> 32:53.137
اما دلیلی که دارم درباره این موش‌ها حرف می‌زنم

32:53.221 --> 32:55.223
اینه که من تو ونکوور بودم

32:55.306 --> 32:59.519
واسه چند ماه، و می‌دونید، برگشتم

32:59.602 --> 33:02.021
و سه ماه بود که نرفته بودم تو اون زیرزمین

33:02.105 --> 33:04.649
رفتم اونجا و دیدم اونجا بیشتر از کل عمرم

33:04.732 --> 33:06.651
فضله موش ریخته

33:06.734 --> 33:08.611
حالا، کلی فضله موش رو تصور کنید

33:08.695 --> 33:11.698
حالا بیشترین مقداری که تو عمرتون دیدید رو تصور کنید

33:11.781 --> 33:12.865
وحشتناک بود

33:12.949 --> 33:15.910
و من با خودم گفتم: «چه خبره اینجا؟»

33:15.994 --> 33:21.082
خلاصه رفتم بالا و گوگل کردم: «یه موش چقدر می‌تونه برینه؟»

33:21.165 --> 33:23.292
خیلیه. خیلی بیشتر از چیزیه که فکر می‌کنید

33:23.376 --> 33:25.795
ولی حتی برای موشی که مشکل گوارشی هم داشته باشه

33:25.878 --> 33:27.880
این مقدار خیلی زیاد به نظر می‌رسید

33:27.964 --> 33:31.134
پس فرض کردم ۱۰۰ تا موش اون پایین هستن

33:31.217 --> 33:34.887
خلاصه همه اون ریدمانِ موش‌ها رو با جارو صنعتیم جمع کردم

33:34.971 --> 33:36.639
و البته، روز بعدش یه ایمیل گرفتم

33:36.723 --> 33:37.640
از یکی از شنونده‌ها که گفته بود

33:37.724 --> 33:39.767
«امیدوارم واسه اون کار ماسک زده باشی

33:39.851 --> 33:42.311
کلی هانتاویروس اون بیرون هست.»

33:42.395 --> 33:46.566
حالا من باید بگم: «ای لعنت بهت.»

33:46.649 --> 33:48.943
حالا باید هفته‌ها راه برم و هی سرفه کنم و بگم

33:49.027 --> 33:50.528
«ای تف به این زندگی.»

33:53.573 --> 33:56.617
هانتاویروس نگرفتم ولی حدود ده تا تله گذاشتم

33:56.701 --> 33:59.037
تو زیرزمین، همه جای اون پایین

33:59.120 --> 34:02.123
و یه هفته بعد رفتم پایین. هیچ موشی تو تله نیفتاده بود

34:02.206 --> 34:04.208
کثافت‌کاری بیشتر شده بود، ولی هیچ موشی تو تله نبود

34:04.292 --> 34:05.585
منم گفتم: «آخه چه اتفاقی داره می‌افته؟»

34:05.668 --> 34:07.712
بعد یه هفته دیگه صبر کردم. باز هم کثافت‌کاری بیشتر

34:07.795 --> 34:09.088
ولی خبری از موش تو تله نبود

34:09.172 --> 34:10.423
حالا دیگه داشتم یه کم دیوونه می‌شدم

34:10.506 --> 34:12.341
خلاصه فکر کردم باید به یه نفر که کارش موش‌گیریه زنگ بزنم

34:12.425 --> 34:14.719
واسه همین تو گوگل زدم "یارو موشیه"

34:14.802 --> 34:16.637
یه یارویی تو محله‌مون هست که کارش موشه

34:16.721 --> 34:19.390
از این شرکت‌مرکتی‌ها نیست. واسه خودش مغازه دفعِ موش داره

34:19.474 --> 34:21.851
و وقتی بهش زنگ می‌زنی

34:21.934 --> 34:23.686
خودِ اون یارو موشیه گوشی رو برمی‌داره

34:23.770 --> 34:24.687
بهش گفتم قضیه چیه

34:24.771 --> 34:25.813
اونم گفت: "می‌تونیم یه تیم بفرستیم اونجا."

34:25.897 --> 34:26.814
"خودم یه تیم برمی‌دارم می‌آرم."

34:26.898 --> 34:29.275
"تمام سوراخ‌سمبه‌های خونه رو واسه موش‌ها پلمب می‌کنیم."

34:29.358 --> 34:31.736
"یه سال هم گارانتیش می‌کنیم."

34:31.819 --> 34:33.196
منم گفتم: "ایول، عالیه."

34:33.279 --> 34:35.656
خلاصه می‌آد و می‌ره زیرِ خونه تو فضایِ تاسیسات رو نگاه می‌کنه

34:35.740 --> 34:36.866
چند تا سوراخ پیدا می‌کنه

34:36.949 --> 34:38.618
و می‌گه: "آره، باید این سوراخ‌ها رو بپوشونیم."

34:38.701 --> 34:39.744
بعد بهم می‌گه: "می‌دونی..."

34:39.827 --> 34:42.121
"موش می‌تونه از یه سوراخ به اندازه قطرِ مداد رد بشه."

34:42.205 --> 34:44.207
منم گفتم: "نه بابا، عمراً."

34:51.172 --> 34:53.049
گفتم: "بگو به اندازه یه سکه..."

34:53.132 --> 34:56.010
"تا باورم بشه."

35:00.014 --> 35:03.101
خلاصه چهار ساعت با یه تیم آدم وقت می‌ذاره

35:03.184 --> 35:04.685
تا خونه رو درزگیری کنه

35:04.769 --> 35:07.063
کارشون که تموم شد، باهاش رفتم تو زیرزمین

35:07.146 --> 35:08.815
و بهش گفتم، یعنی پرسیدم

35:08.898 --> 35:10.108
"ببین، یه سوال ازت دارم..."

35:10.191 --> 35:11.359
"اینا لای دیوارها هم زندگی می‌تونن بکنن؟"

35:11.442 --> 35:13.569
"چون فکر کنم صداشونو از تو دیوارها می‌شنوم."

35:13.653 --> 35:16.364
اونم گفت: "اونجا زندگی نمی‌کنن..."

35:16.447 --> 35:18.449
"ولی اون تو پلاس‌ان."

35:26.999 --> 35:28.459
گفتم: "منظورت چیه؟"

35:28.543 --> 35:30.253
گفت: "خب، از لای دیوارها رفت و آمد می‌کنن."

35:30.336 --> 35:31.671
"یه مدتی رو تو دیوارها می‌گذرونن..."

35:31.754 --> 35:32.713
"ولی اونجا زندگی نمی‌کنن."

35:32.797 --> 35:35.049
"فقط دارن از یه جا می‌رن یه جای دیگه."

35:35.133 --> 35:36.509
منم گفتم: "خب، من که همه جا تله گذاشته بودم..."

35:36.592 --> 35:37.802
"و اینا هنوزم..."

35:37.885 --> 35:40.304
و یهو یه حقیقت وحشتناکی رو فهمیدم

35:40.388 --> 35:43.683
یه لحظه‌ای بود که... فکر کنم از خجالت بود

35:43.766 --> 35:47.770
گفتم: "صبر کن ببینم، اینا فقط می‌آن اینجا که برینن؟"

35:55.111 --> 35:59.240
یارو گفت: "آره، فکر کنم همین‌طوره."

35:59.323 --> 36:00.700
بعد من گفتم: "آخه چرا خونه من؟"

36:00.783 --> 36:03.661
"چرا خونه من شده استراحتگاهِ بینِ‌راهیِ موش‌هایِ..."

36:03.744 --> 36:06.205
"کلِ این محله؟"

36:06.289 --> 36:07.915
گفت: "نمی‌دونم..."

36:07.999 --> 36:10.751
"ولی اینجا فضله‌های خیلی قدیمیِ موش پیدا کردم."

36:10.835 --> 36:12.753
خونه من ساختِ سال ۱۹۰۷ـه

36:12.837 --> 36:14.005
واسه همین پرسیدم: "چقدر قدیمی؟"

36:14.088 --> 36:18.759
گفت: "خب، دستگاهِ کربن‌سنج نداریم ولی خیلی قدیمیه."

36:18.843 --> 36:20.136
بعد با خودم فکر کردم، پسر

36:20.219 --> 36:23.389
حتماً تو دنیایِ موش‌ها چو افتاده

36:23.472 --> 36:25.183
مثلاً اگه یه موشی تا شعاعِ دو سه مایلیِ

36:25.266 --> 36:26.851
خونه من باشه و با بقیه موش‌ها بپلکه

36:26.934 --> 36:29.729
و یکی‌شون دستشوییش بگیره، اون یکی بهش می‌گه:

36:29.812 --> 36:32.899
"تا حالا خونه مارون رفتی؟ حتماً باید یه سر بری اونجا."

36:32.982 --> 36:35.318
"اون پایین یه کاناپه داره."

36:35.401 --> 36:36.944
"من نصفِ مجموعه آثارِ..."

36:37.028 --> 36:40.031
"الکساندر پوپ رو اونجا خوندم."

36:42.909 --> 36:45.912
"خونواده‌ام نسل‌اندرنسل می‌رن اونجا."

36:51.292 --> 36:53.294
من خوشحال نیستم

36:55.046 --> 36:57.131
شما هستید؟ یعنی

36:57.215 --> 36:59.050
اصلاً نمی‌دونم می‌تونم خوشحالی رو تشخیص بدم یا نه

36:59.133 --> 37:01.510
اصلاً نمی‌دونم اون حس چطوریه

37:01.594 --> 37:03.596
نمی‌دونم تفاوتِ بینِ

37:03.679 --> 37:06.057
"خوشحالم" و "اوه، عجب قهوه خوبیه" رو می‌فهمم یا نه

37:06.140 --> 37:08.434
نمی‌دونم

37:08.517 --> 37:10.228
نمی‌دونم می‌تونم خوشحالی رو تشخیص بدم یا نه

37:10.311 --> 37:13.272
و چند وقت پیش یه اتفاقی افتاد که قشنگ اینو نشون داد

37:13.356 --> 37:15.358
همین چند وقت پیش داشتم آبِ ظرفِ گربه‌هامو عوض می‌کردم

37:15.441 --> 37:16.651
نمی‌خوام پز بدم‌ها

37:16.734 --> 37:19.195
ولی داشتم آبِ گربه‌هامو عوض می‌کردم

37:19.278 --> 37:20.529
که یکی از ایرپادهام

37:20.613 --> 37:23.115
از گوشم افتاد صاف تو آب

37:23.199 --> 37:24.742
منم همون واکنشی رو نشون دادم که هر کسی نشون می‌داد

37:24.825 --> 37:27.954
که این بود: "اوه، لعنتی، گندش بزنن..."

37:28.037 --> 37:29.288
"امروز نه."

37:29.372 --> 37:32.583
هر روزی، ولی امروز نه

37:32.667 --> 37:33.751
ولی از تو آب درش آوردم

37:33.834 --> 37:35.169
با خودم گفتم

37:35.253 --> 37:37.421
"لعنت بهش، ریدم توش."

37:39.757 --> 37:44.011
گذاشتمش تو گوشم و دیدم کار می‌کنه

37:44.095 --> 37:45.930
و فکر نکنم تا حالا

37:46.013 --> 37:48.641
همچین خوشحالی‌ای رو تجربه کرده باشم

37:50.059 --> 37:54.772
با خودم گفتم: "وای خدای من، همه چی داره درست می‌شه."

37:54.855 --> 37:57.441
"شاید فاشیسم پیروز نشه."

37:57.525 --> 37:59.443
"شاید زمین خنک بشه."

37:59.527 --> 38:00.903
"امروز روزِ بزرگیه."

38:00.987 --> 38:05.783
"می‌تونم صدایِ پینک فلوید رو تو هر دو تا گوشِ پیرم بشنوم."

38:05.866 --> 38:06.826
گوش‌هام پیر شدن

38:06.909 --> 38:08.452
کلِ این بدنه داره پیر می‌شه

38:08.536 --> 38:10.496
سالگی. خیلی عجیبه ۶۱

38:10.579 --> 38:12.123
می‌دونم

38:15.209 --> 38:18.254
فکر نمی‌کردم به ۶۱ سالگی برسم

38:18.337 --> 38:20.548
و از اینکه رسیدم هم چندان ذوق‌زده نیستم

38:20.631 --> 38:22.383
کلی فرصت داشتم که غزلِ خداحافظی رو بخونم

38:22.466 --> 38:24.719
هیچ‌کدومشون عمدی نبودن ولی خب جور نشدن

38:24.802 --> 38:26.804
خلاصه حالا اینجا روبرویِ شما ایستادم

38:26.887 --> 38:28.014
و هرچی پیرتر می‌شم

38:28.097 --> 38:29.724
وسواسِ عجیبی رو طرزِ ایستادنم پیدا کردم

38:29.807 --> 38:31.976
مثلاً حس می‌کنم که باید صاف بایستم

38:32.059 --> 38:34.312
یه چیزی حدودِ اینجا، درسته؟

38:34.395 --> 38:36.564
چون آدم‌هایی رو می‌بینم که فقط چند سال از من

38:36.647 --> 38:38.733
بزرگترن، و فقط یه تغییرِ زاویه کوچیک پیدا کردن

38:38.816 --> 38:42.528
می‌دونی، از این حالت تبدیل شدن به "دیگه تمومه"

38:42.611 --> 38:43.863
و اون تازه شروعِ

38:43.946 --> 38:49.618
سقوطِ تدریجی به همون گودالیه که از قبل پولشو دادی

38:49.702 --> 38:51.078
بابام الان تو همین مایه‌هاست

38:51.162 --> 38:52.455
و من انگار دارم بهش می‌گم: "دیگه برو تو گودال دیگه، مرد."

38:52.538 --> 38:54.373
"دیگه برو تو."

38:54.457 --> 38:56.000
"بیا دیگه، بسه دیگه."

38:56.083 --> 38:57.293
"دیگه حرف‌هاتم حتی معنی نمی‌ده."

38:57.376 --> 38:59.378
"بیا تمومش کنیم."

39:01.964 --> 39:03.549
اصلاً نمی‌دونم دلم می‌خواد دفن بشم یا نه

39:03.632 --> 39:05.843
به نظرم یه جورایی چندش‌آوره و نمی‌دونم اصلاً به دردِ کی می‌خوره

39:05.926 --> 39:07.928
قطعاً به دردِ اون کسی که دفنش می‌کنی نمی‌خوره

39:08.012 --> 39:11.807
فکر کنم دفن کردن عمدتاً واسه اینه که نسل‌های بعدی

39:11.891 --> 39:15.019
بتونن از دور از کنار یه قبرستون رد بشن و یه بزرگتر بگه:

39:15.102 --> 39:17.897
"پدربزرگت اون بالا دفن شده."

39:17.980 --> 39:19.815
و یه بچه بگه: "می‌تونیم بریم اونجا؟"

39:19.899 --> 39:22.443
و اون بزرگتر بگه: "نه، امروز نه."

39:24.487 --> 39:27.406
سوزوندن هم یه گزینه‌ست چون اون‌وقت مردم می‌تونن بپرسن:

39:27.490 --> 39:29.075
"خب، با خاکسترهایِ مارون چیکار کردن؟"

39:29.158 --> 39:30.576
و تصور می‌کنم جوابش این باشه:

39:30.659 --> 39:32.536
"فکر کنم کم‌کم با غذایِ خیسِ گربه قاطیش کردن..."

39:32.620 --> 39:36.374
"تو یه بازه چند ماهه."

39:38.167 --> 39:39.502
"طیِ چند ماه."

39:39.585 --> 39:40.753
و بعد یکی می‌گه:

39:40.836 --> 39:44.256
"آره، این قشنگ به مارون می‌خوره."

39:44.340 --> 39:46.425
بعد در موردِ "تدفین سبز" خوندم. این جالبه

39:46.509 --> 39:48.135
یه جورایی سازگار با محیط زیسته و روشنفکرانه است

39:48.219 --> 39:50.221
این‌جوریه که یه بخشِ مشخصی

39:50.304 --> 39:52.848
از جنگل رو در نظر می‌گیرن که سنگ قبر نداره

39:52.932 --> 39:56.018
و فکر کنم فقط می‌ذارنت تو یه کیسه تجزیه‌پذیر

39:56.102 --> 39:58.729
و همون‌جا زیرِ یه درخت چالت می‌کنن

39:58.813 --> 40:01.190
ولی مغزِ من می‌گه، خب اون زمین که قرار نیست

40:01.273 --> 40:02.441
تا ابد واسه این کار بمونه

40:02.525 --> 40:05.277
بالاخره یه زمانی توش ساخت‌وساز می‌کنن

40:05.361 --> 40:07.029
که یعنی یه زمانی در آینده

40:07.113 --> 40:10.533
یه بچه‌ای ممکنه داشته باشه پشتِ خونه‌شون زمین رو می‌کنه

40:10.616 --> 40:13.869
و یهو بگه: "یه کله پیدا کردم!"

40:13.953 --> 40:15.454
یه بچه دیگه هم پایِ یه درختِ دیگه بگه:

40:15.538 --> 40:18.582
"اینجا هم یکی هست!"

40:18.666 --> 40:22.670
ولی فکر کنم همینو انتخاب کنم

40:22.753 --> 40:24.130
آخه مگه آدم چند بار فرصت پیدا می‌کنه

40:24.213 --> 40:27.216
که واقعاً زندگیِ یه بچه رو تغییر بده؟

40:29.468 --> 40:33.931
روزی که یه کله پیدا کنی، روزِ بزرگیه

40:34.014 --> 40:35.641
احتمالاً بزرگترین روزِ زندگیته

40:35.724 --> 40:36.725
این داغون‌ترین اتفاقیه

40:36.809 --> 40:38.853
که تو کلِ زندگیت ممکنه برات بیفته

40:38.936 --> 40:40.062
مهم نیست چقدر پیر بشی

40:40.146 --> 40:41.355
اگه یکی بپرسه "داغون‌ترین چیزی که..."

40:41.439 --> 40:42.356
"تا حالا برات اتفاق افتاده چیه؟"

40:42.440 --> 40:48.070
"داداش، هشت سالم بود که چند تا کله پیدا کردیم."

40:48.154 --> 40:49.613
"واو! باهاشون چیکار کردین؟"

40:49.697 --> 40:52.241
"گذاشتیم‌شون تو کیسه بردیم‌شون مدرسه."

40:54.702 --> 40:57.329
"مگه با کله کارِ دیگه‌ای هم می‌شه کرد؟"

41:01.459 --> 41:03.586
گفتم که بابام هنوز زنده‌ست

41:03.669 --> 41:07.631
سالشه و تازه مشاعرشو از دست داده ۸۶

41:07.715 --> 41:10.634
اوم، من دوست دارم این‌طوری بگم

41:10.718 --> 41:13.012
تا اینکه بگم زوال عقل داره، چون اون غم‌انگیزه

41:13.095 --> 41:14.680
می‌دونی، "تازه مشاعرشو از دست داده"

41:14.763 --> 41:15.973
مثلِ اینکه بگی "قراره چی بشه؟"

41:16.056 --> 41:17.683
می‌دونی؟

41:19.018 --> 41:22.271
چون قضیه قبل از اینکه غم‌انگیز بشه، عجیب می‌شه

41:22.354 --> 41:24.982
و واقعاً هم همین‌طوره. عجیب می‌شه

41:25.065 --> 41:26.609
ولی درگیرکننده‌ست. جالبه

41:26.692 --> 41:27.943
اگه بتونی اون آدمی که قبلاً بودن رو رها کنی

41:28.027 --> 41:29.278
و فقط با چیزی که الان هستن کنار بیای

41:29.361 --> 41:32.656
خیلی چیزها می‌شه ازش یاد گرفت

41:32.740 --> 41:34.950
چون بالاخره اون فیلتر از بین می‌ره

41:35.034 --> 41:37.328
محدودیتِ زمانی واسه چیزهایی که باید

41:37.411 --> 41:40.623
یا نباید به بچه‌شون بگن، دیگه تموم شده

41:40.706 --> 41:43.334
پس اگه مسائلِ حل‌نشده یا سوالی داری

41:43.417 --> 41:48.422
فقط کافیه دست کنی تو اون گردونه‌یِ شانسِ خاطرات

41:48.506 --> 41:50.633
و ببینی می‌تونی اون تیکه گمشده رو

41:50.716 --> 41:52.676
که تو رو به یه آدمِ کامل تبدیل می‌کنه، پیدا کنی یا نه

41:57.723 --> 41:58.891
چون ما پدر و مادرهامون رو نمی‌شناسیم

41:58.974 --> 42:00.351
واقعاً نمی‌شناسیم‌شون

42:00.434 --> 42:01.894
و گاهی اوقات خودمون رو هم نمی‌شناسیم

42:01.977 --> 42:04.438
منظورم اینه که همه ما مشکلاتی داریم که واقعاً نمی‌دونیم

42:04.522 --> 42:06.023
لزوماً از کجا می‌آن

42:06.106 --> 42:08.901
مثلاً من تو روابطم اصلاً خوب نیستم

42:08.984 --> 42:10.319
و طیِ این سال‌ها فهمیدم

42:10.402 --> 42:13.113
که دلیلِ خیلی خاصی داره

42:13.197 --> 42:15.950
من معمولاً خیلی به رابطه جنسی اهمیت می‌دم یا

42:16.033 --> 42:17.660
اونو تو اولویت می‌ذارم

42:17.743 --> 42:19.745
تو مغزِ من هیچ‌چیزی بهتر

42:19.828 --> 42:21.622
یا مهم‌تر از سکس کردن نیست

42:21.705 --> 42:24.250
حالا، آره، خب، نمی‌گم که مهم نیست

42:24.333 --> 42:25.501
ولی هرچی پیرتر می‌شی مردم می‌گن:

42:25.584 --> 42:27.127
"خب پس تکلیفِ مصاحبت و..."

42:27.211 --> 42:28.754
"اعتماد و صمیمیت چی می‌شه؟"

42:28.837 --> 42:31.215
منم می‌گم: "اِ، نمی‌دونم."

42:31.298 --> 42:32.550
به نظرم اگه تمرکز داشته باشی

42:32.633 --> 42:35.636
می‌تونی از لابلایِ صمیمیت هم سکس کنی

42:41.392 --> 42:43.811
ولی هرچی پیرتر می‌شم، می‌فهمم این راهِ خوبی واسه زندگی نیست

42:43.894 --> 42:46.522
بگذریم، داشتم با بابام ناهار می‌خوردم

42:50.109 --> 42:51.485
رفته بودم آلبوکرکی دیدنش

42:51.569 --> 42:52.570
و رفتیم به این رستورانِ چینی

42:52.653 --> 42:53.904
نشسته بودیم اونجا

42:53.988 --> 42:55.614
و پیش‌خدمت سوپ رو گذاشت رو میز

42:55.698 --> 42:57.157
و داشت می‌رفت

42:57.241 --> 43:02.705
که بابام گفت: "تو هیچ‌وقت از این چشم‌بادومی‌ها خوشت می‌اومد؟"

43:02.788 --> 43:04.123
آره، قرار نیست اون حرف رو اصلاحش کنیم، باشه؟

43:04.206 --> 43:07.084
حتی ارزش نداره در موردش بحث کنیم

43:07.167 --> 43:10.379
دیگه از اون زمان گذشته. بحث اصلاً این نیست

43:10.462 --> 43:13.048
ولی به یه دلیلی یه فرصتی اینجا دیدم

43:13.132 --> 43:16.051
و گفتم: "آره، قبلاً با زن‌هایِ آسیایی رابطه داشتم."

43:16.135 --> 43:18.637
و بعد به یه دلیلی به بابام نگاه کردم و گفتم:

43:18.721 --> 43:23.601
"چیزی بهتر یا مهم‌تر از سکس کردن هم وجود داره؟"

43:23.684 --> 43:27.271
و بابام، همون‌طور که داشت سوپ می‌خورد، گفت: "نوچ."

43:32.651 --> 43:34.236
و اونجاست که اون لحظه برات پیش می‌آد

43:34.320 --> 43:35.696
که با خودت می‌گی "آها، پس از اینجا به ارث بردم."

43:35.779 --> 43:38.824
"فهمیدم، اینو از بابام به ارث بردم."

43:43.162 --> 43:45.372
ولی فکر کنم تبعاتِ این موضوع

43:45.456 --> 43:48.375
یعنی ادامه دادن به این مدلی که هستم

43:48.459 --> 43:51.337
و ناتوانی در ایجادِ یه رابطه واقعی

43:51.420 --> 43:54.465
تبعاتِ این طرزِ فکر اینه که آخرش

43:54.548 --> 43:55.966
تنها می‌مونی. می‌دونی؟

43:56.050 --> 44:00.888
آخرش من می‌مونم و دودولم

44:00.971 --> 44:04.933
تو خونه می‌شینیم و می‌گیم: "نه، دمت گرم، از پسش براومدیم."

44:05.017 --> 44:06.894
"ایول. کلی چیزها رو با هم پشتِ سر گذاشتیم."

44:06.977 --> 44:08.729
"دمت گرم."

44:08.812 --> 44:10.189
ولی فکر کنم اگه به وضعیتِ بابام دچار بشم

44:10.272 --> 44:12.399
بیشتر این‌جوری می‌شه که: "تو دودولِ من نیستی."

44:15.027 --> 44:17.905
"دودولِ من کجاست؟ این دودولِ کیه؟"

44:17.988 --> 44:21.575
"کی دودولِ منو برداشته؟"

44:26.747 --> 44:28.874
ولی اون در واقع تو اون وضعیت نیست

44:28.957 --> 44:34.505
یه زنی داره که سال‌ها پیش اونو گروگان گرفته

44:34.588 --> 44:36.423
و اون زن داره ازش مراقبت می‌کنه

44:36.507 --> 44:38.300
این زن رو داره که حدوداً

44:38.384 --> 44:39.677
سال از خودش کوچیکتره ۱۵

44:39.760 --> 44:42.388
و یه زنِ لاتین‌تبارِ مسیحیه که دوباره غسلِ تعمید داده شده

44:42.471 --> 44:46.767
و یه جورایی طرفدارِ ترامپه. آره، ولی خب کی اهمیت می‌ده؟

44:46.850 --> 44:50.562
اون داره ازش مراقبت می‌کنه

44:50.646 --> 44:52.648
من که نمی‌خوام این کارو بکنم

44:54.942 --> 44:56.985
من به عیسی اعتقاد ندارم ولی هر روز

44:57.069 --> 44:59.697
واسه وجودِ رُزی از عیسی تشکر می‌کنم

45:03.742 --> 45:04.910
من و برادرم واقعاً هیچ

45:04.993 --> 45:08.122
نقشه خاصی واسه مراقبت‌هایِ بعدی نداریم و شاید اصلاً لازم‌مون نشه

45:08.205 --> 45:10.499
چون مکزیکی‌ها معمولاً تختِ بیمارستان رو

45:10.582 --> 45:12.793
صاف می‌آرن تو پذیرایی و بعد می‌تونن

45:12.876 --> 45:17.131
مراسمِ کریسمس رو دورِ یه یهودیِ در حالِ مرگ بگیرن

45:17.214 --> 45:20.759
فکر کنم یه جور تقارنِ شاعرانه تو این کار هست، ولی

45:26.849 --> 45:29.017
ولی ما واقعاً هیچ نقشه‌ای واسه مراقبت‌هایِ بعدی نداریم

45:29.101 --> 45:31.103
می‌دونم که من و برادرم باید یه فکری بکنیم

45:31.186 --> 45:32.521
چون بالاخره باید این آدم‌ها رو

45:32.604 --> 45:34.189
یه جایی بذاریم، مگه نه؟

45:34.273 --> 45:38.277
یه جور آسایشگاهی واسه آدم‌هایِ هم‌فکر

45:40.404 --> 45:42.740
جایی که بتونن کلِ روز رو با هم بپلکن و هی خودشونو

45:42.823 --> 45:45.993
به همدیگه معرفی کنن و هر بار که

45:46.076 --> 45:49.329
دوباره تو اون روز با همون آدم روبرو می‌شن، کلی ذوق کنن

45:49.413 --> 45:50.497
اینم خودش یه چیزیه

45:50.581 --> 45:53.459
منظورم اینه که، مگه زندگیت چقدر قراره حال بده؟

45:55.711 --> 45:57.045
یه کم از سابقه بابام براتون بگم

45:57.129 --> 45:59.381
حدود ۲۰ سال پیش یه شریک کاری داشت

45:59.465 --> 46:01.592
که ۲۰۰ هزار دلار کلاهشو برداشت

46:01.675 --> 46:03.177
خیلی وقت پیش بود

46:03.260 --> 46:07.264
ولی الان، بابام تنها کاری که می‌کنه اینه که درباره کشتن اون یارو حرف می‌زنه

46:13.437 --> 46:15.856
ما هم کلی خوشحالیم که بالاخره یه چیزی یادش مونده

46:15.939 --> 46:20.486
و یه ثباتی تو حافظه‌ش هست، حتی اگه فانتزیِ یه قتلِ انتقام‌جویانه باشه

46:20.569 --> 46:22.780
اگه این همون چیزیه که به واقعیت وصل نگهش داشته

46:22.863 --> 46:23.947
ما قبولش می‌کنیم. باشه؟

46:24.031 --> 46:27.785
این یه نعمته. واقعاً نعمته

46:27.868 --> 46:29.286
داستان یه کم پیچیده‌تر می‌شه

46:29.369 --> 46:31.079
همین چند وقت پیش برادرم بهم زنگ زد

46:31.163 --> 46:33.290
اون فلوریداست، من لوس‌آنجلسم

46:33.373 --> 46:34.833
بابام هم آلبوکرکیه. برادرم زنگ زد

46:34.917 --> 46:36.293
حسابی قاطی بود. گفت

46:36.376 --> 46:37.503
من گفتم: «چی شده؟»

46:37.586 --> 46:39.713
گفت: «والا رُزی همین الان زنگ زد

46:39.797 --> 46:41.340
بابا داره سرش داد و بیداد می‌کنه.»

46:41.423 --> 46:42.966
منم گفتم: «خب، آروم باش

46:43.050 --> 46:44.593
واسه چی داره سرش داد می‌زنه؟»

46:44.676 --> 46:48.806
برادرم گفت: «آخه واسه تفنگش فشنگ می‌خواد.»

46:48.889 --> 46:50.724
گفتم: «خب اون که فشنگ‌ها رو برداشته

46:50.808 --> 46:52.893
پس قاعدتاً مشکلی نیست.» گفت: «نه، اصلاً هم اوکی نیست

46:52.976 --> 46:54.269
اصلاً امن نیست

46:54.353 --> 46:56.021
وقتی رفتی اونجا باید سعی کنی

46:56.104 --> 46:57.356
اون تفنگ رو از خونه بندازی بیرون.»

46:57.439 --> 46:59.691
منم گفتم: «خب یه لحظه صبر کن. بیا منطقی حرف بزنیم

46:59.775 --> 47:04.738
احتمالاً فشنگ‌ها رو واسه کشتن اون یارو می‌خواد، درسته؟»

47:04.822 --> 47:06.448
برادرم گفت: «چه فرقی می‌کنه؟»

47:06.532 --> 47:10.035
گفتم: «اون یارو آدمِ جالبی نیست.»

47:12.996 --> 47:14.081
فقط گوش کن چی می‌گم

47:14.164 --> 47:16.708
فرض کن واسه بابا فشنگ بگیریم

47:16.792 --> 47:18.418
اونم بره یارو رو بکشه

47:18.502 --> 47:21.505
بندازنش زندان. این‌طوری کلی از بارِ مسئولیت ما کم می‌شه

47:26.218 --> 47:28.470
می‌گم بیا دندون اسب پیش‌کشی رو نشماریم

47:28.554 --> 47:31.932
می‌تونیم هزینه‌های نگهداری‌ش رو بندازیم گردن دولت

47:32.015 --> 47:33.225
و اگه زمان‌بندی‌مون درست باشه

47:33.308 --> 47:34.434
خودش هم اصلاً متوجه تفاوتش نمی‌شه

47:34.518 --> 47:37.437
داداش، این یه بازیِ دوسر برده

47:37.521 --> 47:40.440
اگه یکم متفاوت به قضیه نگاه کنی

47:40.524 --> 47:41.817
حالا، هر چقدر هم که این حرف خنده‌دار باشه

47:41.900 --> 47:46.655
که به نظر من واقعاً هست

47:46.738 --> 47:49.950
بابام واقعاً می‌خواد اون یارو رو بکشه

47:50.033 --> 47:52.494
پس این یعنی من مجبور بودم

47:52.578 --> 47:54.454
با پدرم در این مورد گپ بزنم

47:54.538 --> 47:55.956
این‌ها همون چیزهایی هستن که آدم مجبوره

47:56.039 --> 47:57.416
با والدینی که زوال عقل دارن درباره‌شون حرف بزنه

47:57.499 --> 47:59.585
حرف‌هایی که هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردی بزنی

47:59.668 --> 48:02.588
مجبور شدم با بابام بشینم. بابام به زور راه می‌ره

48:02.671 --> 48:05.841
مجبور شدم بشینم و مرد و مردونه باهاش حرف بزنم

48:05.924 --> 48:07.217
درباره این وضعیت

48:07.301 --> 48:09.136
بهش گفتم: «خب بابا، چه خبر؟

48:09.219 --> 48:10.429
می‌خوای اون یارو رو بکشی؟»

48:10.512 --> 48:13.432
بابام گفت: «آره، می‌خوام اون کثافت رو بکشم.»

48:13.515 --> 48:15.517
گفتم: «نه با اون تفنگ.»

48:18.478 --> 48:19.730
گفتم: «خب، همین‌طوری می‌خوای پاشی رانندگی کنی

48:19.813 --> 48:20.731
بری اونجا و بکشیش؟»

48:20.814 --> 48:22.024
گفت: «آره، می‌خوام تا اونجا رانندگی کنم

48:22.107 --> 48:24.401
و اون عوضی رو بکشم.»

48:24.484 --> 48:29.573
گفتم: «بابا اصلاً دیگه می‌تونی رانندگی کنی؟»

48:29.656 --> 48:32.743
بابام شاکی شد و گفت: «معلومه که می‌تونم.»

48:32.826 --> 48:37.956
و بعدش گفت: «نه، نمی‌دونم اصلاً کجا دارم می‌رم.»

48:38.040 --> 48:41.043
پس فکر کنم اون یارو فعلاً جاش امنه

48:47.049 --> 48:49.968
خب، حالا می‌خواید درباره چی حرف بزنیم؟

48:50.052 --> 48:52.054
هیتلر

48:56.433 --> 48:59.144
هیتلر یه پفیوزِ تمام‌عیار بود

48:59.227 --> 49:00.604
و من بی‌دلیل این‌طوری نمی‌گم

49:00.687 --> 49:02.689
منظورم اینه که، قدیما همه با این حرف موافق بودیم

49:02.773 --> 49:06.652
ولی الان انگار قضیه اون‌قدرها روشن نیست، ولی هیتلر یه پفیوزِ تمام‌عیار بود

49:06.735 --> 49:08.236
و ببینید، خب من یه یهودیم

49:08.320 --> 49:09.446
تمام عمر به ما یاد دادن

49:09.529 --> 49:11.865
که از هیتلر دوری کنیم، می‌دونید؟

49:11.949 --> 49:13.325
اگه داشتید تو خیابون راه می‌رفتید

49:13.408 --> 49:16.453
و دیدید هیتلر اونجاست، سعی کنید مسیرتون رو کج کنید

49:16.536 --> 49:17.621
اگه راه فراری نداشتید

49:17.704 --> 49:20.582
باهاش چشم تو چشم نشید و سریع از بغلش رد شید

49:20.666 --> 49:22.125
اما دلیل اینکه اسم هیتلر رو آوردم

49:22.209 --> 49:24.169
اینه که همه‌مون می‌دونیم هیتلر و نازی‌ها

49:24.252 --> 49:27.464
تجسمِ شرِ مطلق روی زمین بودن

49:27.547 --> 49:29.216
منظورم اینه که الانم نازی داریم

49:29.299 --> 49:32.386
ولی دیگه اون‌قدر خوش‌تیپ نیستن

49:32.469 --> 49:34.805
یه مشت آدمِ درب و داغونن تو گروه‌های شبه‌نظامی

49:34.888 --> 49:37.849
که لباس‌های ورزشی و پلنگی می‌پوشن و دوربین دید در شب می‌زنن

49:37.933 --> 49:39.434
و خودشون انتخاب می‌کنن چه کلاهی سرشون بذارن

49:39.518 --> 49:42.229
که تو دهه ۳۰ میلادی اصلاً سابقه نداشت

49:46.149 --> 49:47.859
نازی‌های اصلی خیلی شیک بودن

49:47.943 --> 49:50.654
می‌دونید، هوگو باس

49:50.737 --> 49:52.823
اون هوگو باس کلی از یونیفرم‌ها رو طراحی کرده بود

49:52.906 --> 49:54.241
واسه نازی‌های رده‌بالا

49:54.324 --> 49:56.868
خیلی عجیبه، چون هنوزم یه برند معروفه

49:56.952 --> 50:00.414
هیچ‌کس هم درباره‌ش حرف نمی‌زنه. ملت فقط هوگو باس می‌خرن

50:00.497 --> 50:01.790
اصلاً هم براشون مهم نیست

50:01.873 --> 50:04.084
حتی نمی‌دونن که اون واسه نازی‌ها

50:04.167 --> 50:05.252
یونیفرم طراحی می‌کرده

50:05.335 --> 50:07.337
فقط می‌گن: «کت‌وشلوارِ هوگو باسِ منو ببین.»

50:07.421 --> 50:09.673
اون‌وقت من اینجا نشستم دارم سرِ شیرِ سویا حرص می‌خورم

50:09.756 --> 50:11.758
خب

50:16.763 --> 50:18.557
ولی نکته‌ درباره نازی‌ها و دلیلی که

50:18.640 --> 50:21.184
اسمشون رو آوردم اینه که، ببینید، می‌دونیم اونا بدذاتن

50:21.268 --> 50:22.811
ولی انگار یه چیزی شبیه اسطوره‌ست و، می‌دونید

50:22.894 --> 50:24.229
یه چیز تاریخیه و خیلی از ماها

50:24.312 --> 50:26.064
ارتباط شخصی‌ای نداریم

50:26.148 --> 50:27.524
با اینکه نازی‌ها واقعاً چه شکلی بودن

50:27.607 --> 50:28.900
یه جور فاصله وجود داره

50:28.984 --> 50:30.444
یه جور بی‌حسی نسبت بهش هست

50:30.527 --> 50:32.821
و من فقط می‌خوام اینو بررسی کنم

50:32.904 --> 50:35.782
چون اخیراً با خودم فکر کردم که

50:35.866 --> 50:37.200
خب، بذار یه سری به هیتلر بزنم

50:37.284 --> 50:39.578
نشستم یه مینی‌سریال شش ساعته دیدم

50:39.661 --> 50:40.579
شش ساعتِ مجزا

50:40.662 --> 50:42.497
درباره دادگاه‌های نورنبرگ و هیتلر

50:42.581 --> 50:44.458
فکر می‌کنی اکثرِ اون چیزها رو می‌دونی

50:44.541 --> 50:47.669
و شاید هم بدونی، ولی چیزی که منو شوکه کرد

50:47.753 --> 50:49.546
این بود که یه جور بی‌حسی توش هست

50:49.629 --> 50:51.715
داشتم هر قسمت رو می‌دیدم و با خودم می‌گفتم

50:51.798 --> 50:53.258
«آره، خب، حتماً

50:53.341 --> 50:55.177
حمله به اروپا. آره، هولوکاست

50:55.260 --> 50:56.178
آره، اینو می‌دونستم.»

50:56.261 --> 50:57.471
ولی یه جورایی نسبت بهش منفعلم

50:57.554 --> 50:59.014
انگار زیاد روم تأثیر نمی‌ذاره

50:59.097 --> 51:02.017
و بعد، بعد از پنج ساعت و نیم یه اتفاقی می‌افته

51:02.100 --> 51:04.644
نمی‌خوام داستان رو واسه کسی لو بدم

51:04.728 --> 51:06.188
ولی آخرش می‌میره

51:06.271 --> 51:08.857
اما بعد از پنج ساعت و نیم، یه چیزی معلوم می‌شه

51:08.940 --> 51:10.233
حالا نمی‌دونم اینو می‌دونستید یا نه

51:10.317 --> 51:12.944
ولی هیتلر قبل از اینکه خودشو بکشه

51:13.028 --> 51:14.905
سگش رو کشت

51:14.988 --> 51:17.240
و بعد از پنج ساعت و نیم تماشای اون برنامه

51:17.324 --> 51:18.950
این همون لحظه‌ای بود که بلند گفتم

51:19.034 --> 51:21.953
«عجب آدمِ کثافتی.»

51:24.915 --> 51:27.751
کدوم هیولایی سگش رو می‌کشه؟

51:27.834 --> 51:29.294
منظورم اینه که اون بقیه چیزها رو می‌دونستم

51:29.377 --> 51:33.590
ولی لعنتی... هیتلر واقعاً یه پفیوزه

51:33.673 --> 51:36.676
پرونده هیتلر دیگه بسته شد

51:40.889 --> 51:42.766
فکر کنم اگه هیتلر امروز زنده بود

51:42.849 --> 51:45.852
احتمالاً تو پادکستِ تئو وان ظاهر می‌شد

51:49.856 --> 51:51.316
تئو هم این‌طوری می‌گفت که:

51:51.399 --> 51:53.193
«خب، پس شماها کلی "شیشه" می‌زدید، نه؟

51:53.276 --> 51:55.654
منظورم اینه که همه نازی‌ها پاتیلِ

51:55.737 --> 51:57.405
شیشه بودن، مگه نه هیتلر؟

51:57.489 --> 52:00.700
اون کوفتی آدمو دیوونه می‌کنه رفیق

52:00.784 --> 52:01.952
منم یه بار شیشه زدم

52:02.035 --> 52:05.122
سه روز بیدار بودم و بعدش یه پرنده زنده رو خوردم

52:05.205 --> 52:09.584
جدی می‌گم هیتلر. یه پرنده زنده، داداش

52:09.668 --> 52:12.170
هی هیتلر، تو اصلاً از یهودی‌ها هم متنفر نبودی

52:12.254 --> 52:15.966
فقط اثرات شیشه بود که تو رو دیوونه کرد، رفیق

52:16.049 --> 52:19.052
هی هیتلر...»

52:21.555 --> 52:23.348
«نمی‌خوای همین الان تو برنامه من

52:23.431 --> 52:26.768
از همه یهودی‌ها معذرت‌خواهی کنی؟

52:26.852 --> 52:29.479
نه؟ درکت می‌کنم.»

52:36.570 --> 52:38.697
دوست دارم فکر کنم این جوک‌ها به درد بخورن

52:38.780 --> 52:41.950
واقعاً نمی‌دونم

52:42.033 --> 52:46.204
دوست دارم فکر کنم جوک‌هام تأثیرگذارن

52:46.288 --> 52:49.040
ولی نمی‌دونم اصلاً چقدر خریدار دارن

52:49.124 --> 52:52.085
فکر کنم در بهترین حالت، بذار ببینیم

52:52.169 --> 52:53.753
این کلِ مسیرِ اثرگذاری منه:

52:53.837 --> 52:56.047
شاید، مثلاً یک یا دو هفته دیگه

52:56.131 --> 52:59.926
ممکنه چند نفرتون داشته باشید قهوه درست می‌کنید یا یه چیزی

53:00.010 --> 53:01.052
و زیر لب با خودتون بگید:

53:01.136 --> 53:03.138
«اون حرفی که اون یارو زد باحال بود.»

53:07.017 --> 53:10.687
فکر کنم تهِ تهش همین باشه

53:10.770 --> 53:12.397
شاید اگه بخوایم یه کم فراتر بریم

53:12.480 --> 53:14.774
چند ماه دیگه دارید با چند نفر حرف می‌زنید

53:14.858 --> 53:17.194
و اونا یه موضوعی رو وسط می‌کشن

53:17.277 --> 53:19.196
که من درباره‌ش حرف زدم، و بعد شما می‌گید: «وای خدای من

53:19.279 --> 53:22.115
من همین... دیدم یه کمدین داشت درباره همین حرف می‌زد

53:22.199 --> 53:23.658
اون کمدینه، مارک مارون رو می‌شناسی؟»

53:23.742 --> 53:25.619
و شاید دو نفر از اون چهار نفر بگن: «آره

53:25.702 --> 53:26.953
فکر کنم بشناسمش.»

53:27.037 --> 53:31.666
و بعد شما جوکِ منو خیلی بد تعریف می‌کنید

53:31.750 --> 53:33.627
و هیچ‌کس هم نمی‌خنده

53:33.710 --> 53:35.045
و اون موقع یه لحظه معذب‌کننده پیش می‌آد

53:35.128 --> 53:37.255
و با خودتون می‌گید: «اصلاً خنده‌دار بود؟»

53:37.339 --> 53:40.050
خلاصه که این‌طوریه

53:40.133 --> 53:42.135
ولی دوست دارم فکر کنم آدمِ مهمی‌ام، اما خب

53:42.219 --> 53:44.429
می‌دونید، من کاملاً هم متوهم نیستم

53:44.512 --> 53:46.806
می‌دونم هیچ جوکی قرار نیست بگم

53:46.890 --> 53:49.601
که بترکونه و ویروسی بشه و باعث بشه

53:49.684 --> 53:52.103
همه این نازی‌های جوون و جدید با خودشون بگن:

53:52.187 --> 53:55.190
«اوه پسر، فکر کنم من فقط از بابام شاکی‌ام.»

53:59.444 --> 54:03.365
«شایدم همجنس‌گرا باشم. خیلی عجیبه

54:03.448 --> 54:07.244
جوکِ اون یهودیه واقعاً مغزمو تکون داد

54:07.327 --> 54:09.955
ولی خب کار یهودی‌ها همینه دیگه.»

54:13.375 --> 54:15.460
از تعریف کردنِ این جوک یاد گرفتم که مردهای همجنس‌گرا

54:15.543 --> 54:19.881
به یه دلیل خیلی خاص ازش خوششون نمی‌آد

54:19.965 --> 54:21.424
دوست ندارن با این موضوع ربط داده بشن

54:21.508 --> 54:24.094
خوششون نمی‌آد از این ایده که این "اینسل‌ها"

54:24.177 --> 54:26.596
و این نازی‌های جوون به خاطر این، این‌طوری هستن

54:26.680 --> 54:29.307
چون همجنس‌گرای نهفته یا سرکوب‌شده‌ان

54:29.391 --> 54:31.476
از این ربط دادن خوششون نمی‌آد

54:31.559 --> 54:35.730
منم حرفشون رو می‌شنوم و درک می‌کنم، ولی ۱۰۰ درصد پای حرفم می‌ایستم

54:38.066 --> 54:39.317
چون اونا خیلی همجنس‌گرا می‌زنن

54:39.401 --> 54:42.028
تا حالا فیلم‌های یه مشت نازیِ جوون رو دیدید؟

54:42.112 --> 54:44.114
انگار تنها چیزی که کم دارن، مثلاً آهنگ رقص

54:44.197 --> 54:47.575
و یه جور تمِ خاصه، که حدس می‌زنم تمش همون

54:47.659 --> 54:50.996
نازی‌ها باشه، می‌دونید دیگه

54:53.415 --> 54:55.375
یه پیرمرد همجنس‌گرا بعد از اجرا اومد پیشم

54:55.458 --> 54:58.420
و این‌طوری گفت، گفت: «ما اینا رو نمی‌خوایم.»

55:02.424 --> 55:05.885
منم با خودم گفتم، اِ... ولی یه جورایی می‌خوایدشون

55:05.969 --> 55:07.012
منظورم اینه که خیلی جذابن

55:07.095 --> 55:09.764
تا حالا بعضی از اون نازی‌های جوون و جذاب رو دیدید؟

55:09.848 --> 55:12.475
بی‌خیال، کیه که نخواد یه نازی رو سرِ راه بیاره؟

55:15.478 --> 55:19.107
بی‌خیال عجوزه، تو هنوزم بلدی دل ببری

55:19.190 --> 55:21.609
به خاطر آمریکا این کارو بکن

55:21.693 --> 55:26.114
با آلتت اونا رو آزاد کن

55:32.662 --> 55:36.750
خب، قسمت بعدیِ حرف‌هام

55:36.833 --> 55:39.836
واسه شما سخت خواهد بود

55:39.919 --> 55:42.047
به عنوان تماشاچی

55:42.130 --> 55:44.632
ولی فقط می‌خوام بدونید که من اوکیم

55:44.716 --> 55:45.759
از پسش برمی‌آم

55:45.842 --> 55:49.137
معتقدم می‌تونم چیزی رو که می‌خوام درباره‌ش حرف بزنم

55:49.220 --> 55:51.014
به اون سطحی که لازمه برسونم

55:51.097 --> 55:52.599
باهاش کنار اومدم. حالم خوبه

55:52.682 --> 55:53.975
پس نگران من نباشید

55:54.059 --> 55:55.935
هر برداشتی که ازش دارید پای خودتونه

55:56.019 --> 56:00.690
ولی قبل از شروع فقط بدونید که من حالم خوبه

56:00.774 --> 56:03.443
خب، تروما (آسیب روانی)

56:03.526 --> 56:05.528
ببینید، من معتقدم همه تروما دارن

56:05.612 --> 56:08.615
همه یه جورایی تو طیفِ اختلال استرسِ پس از سانحه هستن

56:08.698 --> 56:11.034
و من طرفدار پر و پا قرصِ تروما-درمانی‌ام

56:11.117 --> 56:12.285
که چیز نسبتاً جدیدیه. این‌طوریه که

56:12.369 --> 56:15.497
ایده‌ش اینه که تروماهات رو میاری

56:15.580 --> 56:17.749
به زمان حال و باهاشون مواجه می‌شی

56:17.832 --> 56:20.085
یا از طریق "ای‌ام‌دی‌آر" یا حرف زدن

56:20.168 --> 56:21.836
و هدف اینه که یه جورایی خنثی‌ش کنی

56:21.920 --> 56:23.797
و با همون کسی که الان هستی یکی‌ش کنی

56:23.880 --> 56:26.383
تا دیگه سرکوب نشه و مدام حالت رو بد نکنه

56:26.466 --> 56:27.926
به نظرم فوق‌العاده‌ست

56:28.009 --> 56:29.469
و فکر کنم یکی از مزیت‌هاش اینه

56:29.552 --> 56:31.346
که بعد از اینکه تروماهات رو پردازش کردی

56:31.429 --> 56:34.599
می‌تونی تصمیم بگیری کدوم یکی‌شون

56:34.682 --> 56:37.519
بیشترین تأثیر رو روی زندگیت داشته

56:37.602 --> 56:39.604
خب، این مقدمه‌چینی بود

56:45.151 --> 56:49.155
خیلی خب، وقتی بچه بودم بابام تو نیروی هوایی بود

56:49.239 --> 56:50.824
دو سال تو انکوریجِ آلاسکا مستقر بود

56:50.907 --> 56:53.201
فکر کنم شش یا هفت سالم بود

56:53.284 --> 56:55.120
برادرم هم شاید چهار یا پنج سالش بود

56:55.203 --> 56:58.081
و تو اون مدت ما یه پرستار داشتیم

56:58.164 --> 57:01.626
که پرستارِ مرد بود، یه آقا

57:01.709 --> 57:05.004
و اون از من و برادرم می‌خواست که براش ساک بزنیم

57:05.088 --> 57:07.549
مطمئنم که این کارو نکردم، باشه؟

57:07.632 --> 57:09.259
ولی هرچی سنم بالاتر می‌ره می‌گم:

57:09.342 --> 57:13.012
«مگه می‌شه نکرده باشم؟» خب

57:13.096 --> 57:14.806
ما اینو به بابام گفتیم

57:14.889 --> 57:16.850
و تنها چیزی که یادمه بابام گفت

57:16.933 --> 57:18.184
حتماً بحثِ بزرگ‌تری بوده

57:18.268 --> 57:19.769
ولی تنها چیزی که یادمه گفت این بود:

57:19.853 --> 57:21.479
«آره، باباش گروهبانه.»

57:21.563 --> 57:24.107
حالا نمی‌دونم این کجاش به درد بخوره

57:24.190 --> 57:26.276
و نمی‌دونم واقعاً معنیش چی بود

57:26.359 --> 57:28.778
می‌دونم هضمش سنگینه

57:28.862 --> 57:30.238
یکی دو سال بعد، اسباب‌کشی کرده بودیم

57:30.321 --> 57:32.115
و اون موقع من دیگه دبستان می‌رفتم

57:32.198 --> 57:34.284
و حدس می‌زنم مامان‌های اکثرتون بلد باشن چطوری

57:34.367 --> 57:35.618
پاکت ناهار رو تا کنن. کار سختی نیست

57:35.702 --> 57:37.120
خط می‌ندازی، تاش می‌کنی، خط می‌ندازی، تاش می‌کنی

57:37.203 --> 57:38.455
یه بار دیگه هم خط می‌ندازی

57:38.538 --> 57:39.831
یه دستگیره کوچیک براش درست می‌کنی که بچه‌ت بگیره دستش

57:39.914 --> 57:41.499
و پاکت ناهارش رو ببره مدرسه

57:41.583 --> 57:43.918
ولی مامان من اصلاً از پس این کار برنمی‌اومد

57:44.002 --> 57:47.130
همین‌طوری مچاله‌ش می‌کرد تبدیل می‌شد به یه ستون آشغال

57:47.213 --> 57:48.965
و ساندویچ‌های کره بادوم‌زمینی و مربای من رو

57:49.048 --> 57:50.550
می‌پیچید لای فویل آلومینیومی که باعث می‌شد

57:50.633 --> 57:52.051
به یه گندِ چسبناک و داغون تبدیل بشن

57:52.135 --> 57:54.262
بقیه بچه‌ها با اون کیسه‌ساندویچ‌های مارک‌دارشون

57:54.345 --> 57:55.847
و پاکت‌های ناهارِ تمیز و تاشده‌شون بودن

57:55.930 --> 57:59.559
منم با کیسه زباله‌م بودم

57:59.642 --> 58:01.269
تازه مامانم فکر می‌کرد من بچه‌ی چاقی‌ام

58:01.352 --> 58:04.105
واسه همین نصفِ قرص لاغری می‌ذاشت توی پاکت ناهارم

58:04.189 --> 58:06.274
آره، این داستان سال‌ها ادامه داشت

58:06.357 --> 58:07.400
و بذارید باهاتون صادق باشم

58:07.484 --> 58:11.529
خیلی بدتر از ساک زدن واسه پرستار بچه‌ست

58:17.702 --> 58:19.329
مامانم من رو فرستاد پیش‌آهنگی

58:19.412 --> 58:20.497
به نظرتون من شبیه اون مردِ بالغی هستم که

58:20.580 --> 58:23.416
گزینه مناسبی برای پیش‌آهنگی بوده باشه؟

58:23.500 --> 58:25.084
اون بچه‌ای که تو ذهنتون تصور می‌کنید؟

58:25.168 --> 58:26.252
اصلاً نمی‌دونم چرا این کار رو کرد

58:26.336 --> 58:27.337
فکر نکنم براش مهم بود

58:27.420 --> 58:29.797
فکر کنم فقط وقتِ بیشتری می‌خواست که قلاب‌بافی کنه

58:29.881 --> 58:31.549
و سیگار بکشه و شراب بنوشه

58:31.633 --> 58:34.344
خب، توی پیش‌آهنگی یه سری مسئولیت‌های والدینی هم هست

58:34.427 --> 58:35.345
که باید انجام بشه

58:35.428 --> 58:36.638
مامانت باید اون آرم‌ها رو بدوزه

58:36.721 --> 58:39.349
روی لباس فرم کوچیکت و برات یه کلاه بگیره

58:39.432 --> 58:41.601
یه راه و روشی هم داره، توی دفترچه راهنماش نوشته

58:41.684 --> 58:43.353
مامان من که دفترچه رو نخوند

58:43.436 --> 58:45.188
هر جا که به نظرش

58:45.271 --> 58:46.189
باحال می‌اومد می‌دوختشون

58:46.272 --> 58:47.857
فکر کنم یکیش روی شلوارم بود

58:47.941 --> 58:51.069
مثلاً یه آرم پشت شونه‌م بود

58:51.152 --> 58:53.571
یه کلاهِ کوفتی هم برام نگرفت

58:57.408 --> 59:01.329
گروه ما به خاطر من توی بازرسی رد شد

59:01.412 --> 59:04.415
خیلی بدتر از ساک زدن واسه پرستار بچه

59:10.547 --> 59:13.132
ببینید، نمی‌خوام موضوع رو بی‌اهمیت جلوه بدم

59:13.216 --> 59:15.385
یا ترما و سوءاستفاده‌ی کسی رو کوچیک بشمرم

59:15.468 --> 59:17.178
و می‌دونید، مشخصاً اتفاق وحشتناکیه

59:17.262 --> 59:18.888
و کی می‌دونه؟ شاید تا یکی دو سال دیگه

59:18.972 --> 59:21.182
بفهمم که همون ساک زدن واسه پرستار بچه

59:21.266 --> 59:24.018
دقیقاً همون دلیلیه که من الان این شکلی‌ام

59:24.102 --> 59:27.480
و اون موقع، لابد بیخیال استندآپ میشم

59:27.564 --> 59:30.567
و احتمالاً میرم توی "تِد" سخنرانی می‌کنم

59:32.860 --> 59:38.616
آره، درباره ساک زدن واسه پرستارها و موضوعات مشابه، می‌دونید دیگه

59:38.700 --> 59:43.121
ولی الان قضیه این نیست

59:43.204 --> 59:44.414
و گاهی از خودم می‌پرسم، می‌دونید

59:44.497 --> 59:47.375
چه بلایی سر اون پرستار اومد؟

59:47.458 --> 59:49.168
اون یارو چی شد؟

59:49.252 --> 59:53.047
یعنی الان یه جایی اون بالاها تو آلاسکاست

59:53.131 --> 59:55.258
و توی یه باشگاه کمدیِ درجه دو رفته روی استیج

59:55.341 --> 59:58.344
و داره روایت خودش رو از ماجرا میگه؟

01:00:00.680 --> 01:00:02.181
یه جایی وایساده و میگه:

01:00:02.265 --> 01:00:05.518
«خب، بابام که گروهبان بود

01:00:05.602 --> 01:00:08.146
وقتی جوون‌تر بودم مجبورم می‌کرد پرستار بچه بشم

01:00:08.229 --> 01:00:10.982
آخه کدوم مردی پرستار بچه میشه؟

01:00:11.065 --> 01:00:15.028
واسه همین منم مجبورشون می‌کردم برام ساک بزنن

01:00:15.111 --> 01:00:16.821
اوه، چی شد؟ نکنه خیلی متهور شدید که به این نمی‌خندید؟

01:00:16.904 --> 01:00:19.490
ای بچه‌ننه کده‌های لعنتی؟

01:00:19.574 --> 01:00:21.576
قراره به خاطر استندآپِ ساک زدن واسه پرستار

01:00:21.659 --> 01:00:24.829
کنسل بشم، ای لیبرال‌های ترسو؟

01:00:24.912 --> 01:00:26.873
برید گمشید بابا.»

01:00:34.255 --> 01:00:39.844
بابام، همون جناب گروهبان

01:00:39.927 --> 01:00:43.264
بهم یاد داد چطوری با دودولش اسمم رو روی برف بنویسم

01:00:43.348 --> 01:00:45.391
کجایید ملت؟ خیلی سیاه بود؟

01:00:45.475 --> 01:00:48.478
واسه شما لیبرال‌های سوسول خیلی سیاه بود؟

01:00:56.110 --> 01:00:57.904
بابام

01:01:00.615 --> 01:01:06.079
اون جناب گروهبان همیشه یه چیزایی می‌گفت مثل

01:01:06.162 --> 01:01:09.666
«اجازه فرود دارم؟»، قبل اینکه کارش رو پشت من تموم کنه

01:01:09.749 --> 01:01:12.418
این دیگه تهِ خطه؟ تهش اینجاست؟

01:01:12.502 --> 01:01:14.879
واسه شما ترسوهای کوچولو خیلی سیاهه؟

01:01:14.962 --> 01:01:17.799
می‌خواید کنسلم کنید، ای لیبرال‌های احمقِ لعنتی؟

01:01:24.180 --> 01:01:25.848
تمام تلاشم رو می‌کنم که یه نمایش

01:01:25.932 --> 01:01:28.184
تک‌نفره‌ی کامل در نقشِ اون یارو اجرا نکنم

01:01:30.144 --> 01:01:34.273
و ببینید، من

01:01:34.357 --> 01:01:36.359
نمی‌دونم این از کجا اومد

01:01:36.442 --> 01:01:38.528
یا چرا تصورش کردم

01:01:38.611 --> 01:01:40.863
نمی‌دونم چرا

01:01:40.947 --> 01:01:43.616
ولی شخصیت جالبیه، نه؟

01:01:43.700 --> 01:01:45.827
چالش‌برانگیزه

01:01:45.910 --> 01:01:47.328
مثلاً، اولِ اون داستان

01:01:47.412 --> 01:01:50.415
فکر نمی‌کردید با اون یارو همدلی کنید، نه؟

01:01:55.628 --> 01:01:56.879
بیخیال، بذارید یه کم فضا رو عوض کنم

01:01:56.963 --> 01:01:59.799
داشتم یه اجرا می‌رفتم

01:01:59.882 --> 01:02:01.217
همین قبل از ضبطِ این برنامه

01:02:01.300 --> 01:02:05.430
توی یه کلاب در وگاس اجرا داشتم، نه توی کازینو

01:02:05.513 --> 01:02:08.433
و می‌دونید، داشتم روی همین بخش‌ها کار می‌کردم

01:02:08.516 --> 01:02:10.560
بعضی وقتا زنِ بابام، رزی

01:02:10.643 --> 01:02:12.437
صدها مایل رانندگی می‌کنه و اون رو میاره

01:02:12.520 --> 01:02:14.981
تا اجرای من رو ببینه، چون خیلی بهش حال میده

01:02:15.064 --> 01:02:17.275
اونم اومده بود من رو ببینه و خب

01:02:17.358 --> 01:02:20.403
منم داشتم روی اون تیکه کار می‌کردم

01:02:20.486 --> 01:02:22.989
بعد از اجرا نشسته بودم

01:02:23.072 --> 01:02:24.574
توی اتاق انتظار باهاش، می‌دونید

01:02:24.657 --> 01:02:28.035
فقط من بودم و بابایِ دِمِنس‌گرفته‌م

01:02:28.119 --> 01:02:29.662
بهش گفتم، گفتم: «اون رو یادت میاد؟

01:02:29.746 --> 01:02:32.123
اون قضیه پرستار بچه رو یادت هست؟»

01:02:32.206 --> 01:02:34.333
گفت: «یادمه.»

01:02:34.417 --> 01:02:40.047
گفتم: «خب، ما برام ساک زدیم؟»

01:02:40.131 --> 01:02:42.133
بابام گفت: «نه، شماها همچین کاری نکردید.»

01:02:42.216 --> 01:02:45.136
گفتم: «خب، خیالم راحت شد.»

01:02:45.219 --> 01:02:47.138
بعد حدود سه دقیقه همین‌طوری اونجا نشسته بودیم

01:02:47.221 --> 01:02:49.098
و شنیدم که بابام زیر لب زمزمه کرد:

01:02:49.182 --> 01:02:52.185
«باباش گروهبان بود.»

01:02:56.147 --> 01:02:57.648
هنوزم نمی‌دونم منظورش چی بود

01:02:57.732 --> 01:03:00.902
راستش رو بخواید، تیکه‌یِ مفیدی از این پازل نبود

01:03:00.985 --> 01:03:03.029
اگر بخوام باهاتون صادق باشم

01:03:08.075 --> 01:03:09.952
می‌دونم اون تیکه خیلی سنگین بود

01:03:10.036 --> 01:03:13.623
و حتی مطمئن نیستم لازم بود یا نه

01:03:17.794 --> 01:03:21.047
ولی خب، آدم باید خودش رو به چالش بکشه دیگه

01:03:21.130 --> 01:03:23.049
ولی می‌تونم فضا رو تلطیف کنم

01:03:23.132 --> 01:03:24.717
بیاید یه کم ذائقه‌مون رو عوض کنیم

01:03:24.801 --> 01:03:29.972
گربه‌م، چارلی، یه جورایی بیشعوره

01:03:30.056 --> 01:03:31.307
البته همه گربه‌ها بیشعورن

01:03:31.390 --> 01:03:33.184
یه جورایی واسه همین هم میرن گربه میارن

01:03:33.267 --> 01:03:34.769
می‌دونید، اونایی که سگ دوست دارن، فقط

01:03:34.852 --> 01:03:36.145
می‌دونید، فقط مهرطلب و آویزونن

01:03:36.229 --> 01:03:39.023
و عشقِ گربه‌ها دنبال چالش‌ان

01:03:39.106 --> 01:03:40.149
می‌خوان با حیوونی زندگی کنن

01:03:40.233 --> 01:03:42.276
که واقعاً نمی‌دونن اصلاً ازشون خوشش میاد یا نه

01:03:42.360 --> 01:03:44.237
تا وقتی که اون حیوون زنده است

01:03:44.320 --> 01:03:47.782
و فکر کنم همه گربه‌ها اولش بیشعورن

01:03:47.865 --> 01:03:49.200
ولی خب، ازشون خوشت میاد

01:03:49.283 --> 01:03:51.744
اولش یه جورایی میگی: «این بیشعورِ فلان‌فلان‌شده.»

01:03:51.828 --> 01:03:53.371
و بعد از حدود شش ماه

01:03:53.454 --> 01:03:55.331
میگی: «آخی، این بیشعور رو ببین.»

01:03:55.414 --> 01:03:58.209
می‌دونید، خب

01:03:58.292 --> 01:03:59.752
یه لحظه‌ی عمیق داشتم

01:03:59.836 --> 01:04:01.629
یه لحظه‌ی سرنوشت‌ساز با چارلی

01:04:01.712 --> 01:04:03.589
و می‌خوام باهاتون در میون بذارمش

01:04:03.673 --> 01:04:07.093
من دوست دارم با اون توپِ مچاله‌یِ کاغذی با چارلی بازی کنم

01:04:07.176 --> 01:04:08.469
یه توپ کوچیک مچاله‌ست و من پرتش می‌کنم

01:04:08.553 --> 01:04:10.179
و اون میره باهاش بازی می‌کنه. گاهی هم برام میارتش

01:04:10.263 --> 01:04:11.848
گربه باهوشیه. من لذت می‌برم

01:04:11.931 --> 01:04:14.809
دوست دارم بازی کردن چارلی با اون توپ رو ببینم

01:04:14.892 --> 01:04:16.894
ولی فرقی نمی‌کنه کجای خونه با اون توپ بازی کنم

01:04:16.978 --> 01:04:18.271
طبقه بالا یا طبقه پایین

01:04:18.354 --> 01:04:19.272
توی عرضِ چهار دقیقه

01:04:19.355 --> 01:04:20.606
سر از زیرِ اجاق‌گاز درمیاره

01:04:20.690 --> 01:04:24.026
من صحنه رو نمی‌بینم ولی همه توپ‌های مچاله

01:04:24.110 --> 01:04:26.612
آخرش میرن زیر اجاق‌گاز

01:04:26.696 --> 01:04:31.033
همین اواخر، با دسته جارو روی زانوهام بودم

01:04:31.117 --> 01:04:32.618
و داشتم سعی می‌کردم توپ رو دربیارم

01:04:32.702 --> 01:04:34.120
چراغ‌قوه آیفونم رو روشن کرده بودم

01:04:34.203 --> 01:04:35.621
داشتم سعی می‌کردم توپ مچاله رو

01:04:35.705 --> 01:04:36.914
از زیر اجاق‌گاز دربیارم که دیدم چارلی

01:04:36.998 --> 01:04:38.958
همون‌جا نشسته و فهمیدم، اوه لعنتی

01:04:39.041 --> 01:04:42.044
اون دوست داره بازی کردنِ من با توپ رو تماشا کنه

01:04:46.966 --> 01:04:51.137
کل این ماجرا از اول یه نقشه بوده

01:04:54.181 --> 01:04:56.350
خب، باید یه افکت صوتی

01:04:56.434 --> 01:05:00.146
روی گوشیم برای این تیکه‌ی آخر تنظیم کنم

01:05:00.229 --> 01:05:01.355
مسئول‌های صدا همیشه میگن: «می‌دونی

01:05:01.439 --> 01:05:03.107
ما می‌تونیم از روی دستگاه پخش کنیم.» منم میگم: «نه، نه، نه

01:05:03.190 --> 01:05:06.152
من و گوشیم با هم یه رابطه‌ای داریم.»

01:05:06.235 --> 01:05:08.446
راستش رو بخواید، فکر کنم گوشیم شریکِ عاطفیِ اصلیمه. نه؟

01:05:08.529 --> 01:05:11.073
جدی میگم، مگه نه؟

01:05:11.157 --> 01:05:12.408
چون اگه توی گوشیت اسکرول کنی

01:05:12.491 --> 01:05:14.827
هر چی لازم داری بهت میده. می‌دونی؟

01:05:14.911 --> 01:05:16.996
می‌خندی. چیز یاد می‌گیری

01:05:17.079 --> 01:05:20.958
گاهی گریه می‌کنی. گاهی واقعاً تاثیرگذاره

01:05:21.042 --> 01:05:24.086
می‌دونی، احساس می‌کنی درک شدی و دیده شدی

01:05:24.170 --> 01:05:25.296
همون چیزهایی که باید از شریک انسانیت بگیری

01:05:25.379 --> 01:05:27.423
که همون لحظه روبروت نشسته

01:05:27.506 --> 01:05:31.093
و اونم سرش تو گوشیشه

01:05:31.177 --> 01:05:32.428
مثلاً ازش می‌پرسی:

01:05:32.511 --> 01:05:34.764
«داری به چی می‌خندی؟»

01:05:34.847 --> 01:05:38.434
و اونم میگه: «الان برات می‌فرستمش.»

01:05:43.439 --> 01:05:46.317
من دوست دارم ورزش کنم چون یه بخشی از وجودم

01:05:46.400 --> 01:05:47.693
هنوز می‌خواد زنده بمونه

01:05:47.777 --> 01:05:52.615
و یه مدتی بود میرفتم کوهنوردی

01:05:52.698 --> 01:05:54.867
کوهنوردی خیلی سختی بود و من مثلاً

01:05:54.951 --> 01:05:56.619
هفته‌ای دو سه بار انجامش می‌دادم

01:05:56.702 --> 01:05:58.454
و یه مسیرِ کاملاً سربالایی بود

01:05:58.537 --> 01:06:01.874
حدود ۵۰ دقیقه شیبِ تند داشت

01:06:01.958 --> 01:06:03.167
و بعد می‌رسیدی به قله

01:06:03.250 --> 01:06:05.336
و اونجا می‌تونستی بدوی یا پیاده بیای پایین

01:06:05.419 --> 01:06:08.673
همین چند وقت پیش انجامش دادم و رسیدم به بالا

01:06:08.756 --> 01:06:11.008
و یهو بیهوش شدم

01:06:11.092 --> 01:06:12.843
تنها بودم و از حال رفتم

01:06:12.927 --> 01:06:14.428
یه جورایی ترسناک بود

01:06:14.512 --> 01:06:18.265
ولی می‌خوام به عنوان یه تجربه نزدیک به مرگ بهش نگاه کنم

01:06:18.349 --> 01:06:20.309
و براتون توضیح میدم چرا

01:06:20.393 --> 01:06:23.104
معمولاً وقتی می‌رسم اون بالا

01:06:23.187 --> 01:06:24.480
دو تا حرکت کششی انجام میدم

01:06:24.563 --> 01:06:27.274
مثلاً این یکی رو انجام میدم که فکر کنم اسمش هست

01:06:27.358 --> 01:06:29.610
«اسکات پیرزن آسیایی»

01:06:29.694 --> 01:06:30.778
فکر کنم واقعاً اسمش همینه

01:06:30.861 --> 01:06:33.280
همین‌طوری الکی بحث نژادی راه نمی‌ندازم

01:06:33.364 --> 01:06:36.367
ولی فکر کنم اگه برید محله چینی‌ها و برید توی پارک

01:06:36.450 --> 01:06:40.329
حداقل چهار پنج تا زن آسیایی ۸۷ تا ۱۰۴ ساله رو می‌بینید

01:06:40.413 --> 01:06:43.416
که این‌طوری نشستن

01:06:43.499 --> 01:06:44.792
و اون لحظه با خودتون میگید:

01:06:44.875 --> 01:06:46.877
«پشمانم، حرفِ مارک کاملاً بجا بود.»

01:06:50.464 --> 01:06:52.174
بعد از این حرکت کششی معمولاً

01:06:52.258 --> 01:06:56.721
مستقیم میرم سراغ یه کششِ تمام‌بدن مثل این

01:06:56.804 --> 01:06:58.723
و سال‌هاست که وسطِ اون حرکت کششی

01:06:58.806 --> 01:07:00.391
به خودم میگم: «عجیبه که

01:07:00.474 --> 01:07:02.476
هنوز بیهوش نشدم.»

01:07:04.103 --> 01:07:05.730
ولی خب من یه معتادِ در حالِ بهبودم

01:07:05.813 --> 01:07:06.897
پس هر جا بشه دنبالِ اون حال می‌گردی

01:07:06.981 --> 01:07:11.110
می‌دونی، تو زندگی دنبال اون لبه‌های باریک می‌گردی تا به خودت فشار بیاری

01:07:11.193 --> 01:07:14.071
ولی این یه بارِ مخصوص رو واقعاً بیهوش شدم

01:07:14.155 --> 01:07:16.615
و یه کم پیش‌زمینه بگم

01:07:16.699 --> 01:07:18.993
خب، خیلی‌هاتون می‌دونید که چند سال پیش

01:07:19.076 --> 01:07:22.621
شریک زندگیم، "لین"، خیلی غم‌انگیز و ناگهانی فوت کرد

01:07:22.705 --> 01:07:24.582
و نکته جالب یا غم‌انگیز

01:07:24.665 --> 01:07:27.668
ولی بیشتر جالب در مورد سوگواری

01:07:27.752 --> 01:07:30.629
اینه که وقتی اولش درگیرش هستی

01:07:30.713 --> 01:07:31.881
تمام وجودت رو تسخیر می‌کنه

01:07:31.964 --> 01:07:34.050
ذهن، قلب و روحت رو می‌گیره

01:07:34.133 --> 01:07:36.594
و نمی‌تونی جلوش رو بگیری

01:07:36.677 --> 01:07:38.471
و نمی‌دونی اصلاً هیچ‌وقت از بین میره یا نه

01:07:38.554 --> 01:07:40.848
و واقعاً هولناکه

01:07:40.931 --> 01:07:42.725
از بین نمیره ولی در نهایت

01:07:42.808 --> 01:07:44.477
یه جورایی باهات یکی میشه و باهاش زندگی می‌کنی

01:07:44.560 --> 01:07:46.479
فکر کنم همه با یه غمی زندگی می‌کنن

01:07:46.562 --> 01:07:47.688
و نکته جالب درباره سوگواری

01:07:47.772 --> 01:07:50.441
اینه که مثلاً ممکنه با یه بو تحریک بشه

01:07:50.524 --> 01:07:52.568
یا یه غذا، یا مثلاً یه آهنگ

01:07:52.651 --> 01:07:55.362
حتی اگه ربطی به اون کسی که از دست دادی نداشته باشه

01:07:55.446 --> 01:07:57.615
به دلایلی، بعضی چیزها اون غم رو دوباره بیدار می‌کنن

01:07:57.698 --> 01:08:00.242
و معمولاً وقتی برای من اتفاق می‌افته، میذارم بیاد بالا

01:08:00.326 --> 01:08:02.411
چون خب، چرا حسش نکنم؟

01:08:02.495 --> 01:08:03.829
آدم رو دوباره به اون شخص وصل می‌کنه

01:08:03.913 --> 01:08:06.916
و می‌دونی، بخشی از وجودته

01:08:06.999 --> 01:08:10.127
خب، پس وقتی داشتم رانندگی می‌کردم برم کوه

01:08:10.211 --> 01:08:12.254
همون روزی که بیهوش شدم، توی ماشین بودم

01:08:12.338 --> 01:08:13.631
و داشتم با خودم فکر می‌کردم، می‌دونید

01:08:13.714 --> 01:08:16.342
که چرا تیلور سوئیفت این‌قدر طرفدار داره؟

01:08:18.594 --> 01:08:19.887
بعد یه بخش از مغزم گفت:

01:08:19.970 --> 01:08:21.347
«خب، چرا فقط--چرا یه چند تا از آهنگ‌هاش رو گوش نمیدی؟»

01:08:21.430 --> 01:08:22.431
منم گفتم: «عمراً این کار رو نمی‌کنم.»

01:08:22.515 --> 01:08:26.143
می‌دونید؟ ولی بعد فهمیدم که

01:08:26.227 --> 01:08:27.603
من آدم روشن‌فکری هستم، می‌دونید

01:08:27.686 --> 01:08:31.315
پس آلبوم "میدنایتس" رو دانلود کردم، که آره

01:08:31.398 --> 01:08:32.733
اون موقع تازه اومده بود

01:08:32.817 --> 01:08:35.236
و بعد داشتم کوهنوردی می‌کردم، می‌دونید، فقط داشتم می‌رفتم بالا

01:08:35.319 --> 01:08:39.031
و داشتم به تیلور سوئیفت گوش می‌دادم

01:08:39.115 --> 01:08:40.658
و با خودم فکر می‌کردم، خب، بد نیست

01:08:40.741 --> 01:08:42.701
منظورم اینه که می‌فهمم، موسیقی پاپ خوبیه

01:08:42.785 --> 01:08:44.620
درک می‌کنم چرا محبوبه

01:08:44.703 --> 01:08:48.040
میدونی، سلیقه من نیست ولی می‌فهمم فازش چیه

01:08:48.124 --> 01:08:50.501
و احتمالاً دیگه هیچ‌وقت به این آلبوم گوش نمی‌دم

01:08:50.584 --> 01:08:55.172
ولی خوشحالم که الان می‌دونم چرا تیلور سوئیفت این‌قدر طرفدار داره

01:08:55.256 --> 01:08:57.091
بعد، تقریباً وسطای کوه که بودم

01:08:57.174 --> 01:08:59.260
این آهنگ شروع شد. خب، هیس، هیس، هیس

01:09:01.262 --> 01:09:03.180
هیس

01:09:06.267 --> 01:09:09.061
هیچ کلمه‌ای نمیاد

01:09:09.145 --> 01:09:13.065
جلوی چشمم، تو اون ویرونه‌های بعدش

01:09:13.149 --> 01:09:17.736
همین الانشم غم‌انگیزه

01:09:17.820 --> 01:09:20.656
شوریِ اشک سرازیر می‌شه

01:09:20.739 --> 01:09:23.742
از چشمام و می‌ره توی گوشام

01:09:23.826 --> 01:09:26.453
بچه‌ها، داره گریه می‌کنه

01:09:26.537 --> 01:09:28.789
یه لحظه صبر کن، صبر کن. این تیکه رو گوش کن

01:09:28.873 --> 01:09:32.084
به هر چیزی که دست می‌زنم

01:09:32.168 --> 01:09:35.462
از غصه مریض می‌شه

01:09:35.546 --> 01:09:39.717
این دیگه چه کوفتیه؟

01:09:39.800 --> 01:09:43.179
- چون دیگه همه‌چی تموم شده، همه‌چی تمومه

01:09:43.262 --> 01:09:46.015
همه‌چی غرق شده تو دریا

01:09:46.098 --> 01:09:48.225
همه‌چی غرق شده تو دریا

01:09:48.309 --> 01:09:51.270
هیس، اینجا—اوه، الان سه تا خداحافظی میاد

01:09:53.022 --> 01:09:55.191
خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ

01:09:55.274 --> 01:09:57.151
وای، خدای من

01:10:02.323 --> 01:10:05.409
خلاصه الان دیگه دارم گریه می‌کنم. قشنگ صدام دراومده از گریه

01:10:05.492 --> 01:10:08.454
همین‌طور که دارم از تپه می‌رم بالا، هق‌هق می‌زنم زیر گریه

01:10:08.537 --> 01:10:09.747
ولی همین‌جوری گذاشتمش روی تکرار

01:10:09.830 --> 01:10:12.666
چون دلم می‌خواست این حس و حال رو تا تهش برم

01:10:12.750 --> 01:10:14.084
همین‌طور داشتم کوهنوردی می‌کردم و با خودم می‌گفتم

01:10:14.168 --> 01:10:16.170
«ای خدا، این خیلی وحشتناکه.»

01:10:16.253 --> 01:10:18.422
بعد خم شدم. گفتم: «اوه، نه.»

01:10:18.505 --> 01:10:20.507
بعد دوباره صاف شدم و گفتم: «اوه، لعنت.»

01:10:20.591 --> 01:10:22.593
و یهو

01:10:25.179 --> 01:10:27.056
نقش زمین شدم

01:10:27.139 --> 01:10:28.891
کلاً بیهوش شدم

01:10:28.974 --> 01:10:31.101
و نمی‌دونم تا حالا بیهوش شدید یا نه

01:10:31.185 --> 01:10:33.145
ولی وقتی می‌شید، انگار هیچی نیست

01:10:33.229 --> 01:10:34.230
هیچیِ هیچی

01:10:34.313 --> 01:10:36.232
اگه بیدار نشید هم اصلاً نمی‌فهمید چی شده

01:10:36.315 --> 01:10:38.984
انگار تموم شده. هیچی توش نیست

01:10:39.068 --> 01:10:40.027
ولی من بیدار شدم

01:10:40.110 --> 01:10:41.737
سرم—صورتم چسبیده بود به زمین

01:10:41.820 --> 01:10:43.447
یه سنگریزه کوچیک چسبیده بود به صورتم

01:10:43.530 --> 01:10:45.157
داشتم خونریزی می‌کردم. اونم داشت می‌خوند:

01:10:45.241 --> 01:10:47.034
خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ

01:10:47.117 --> 01:10:48.160
می‌دونی دیگه

01:10:53.666 --> 01:10:55.376
خلاصه فهمیدم چی شده

01:10:55.459 --> 01:10:57.127
خودمو جمع و جور کردم، خاکامو تکوندم

01:10:57.211 --> 01:10:58.212
یه ذره آب خوردم

01:10:58.295 --> 01:11:01.131
دقیقاً نمی‌دونم چرا غش کردم، ولی حالم خوب بود

01:11:01.215 --> 01:11:03.384
و یهو به یه درک خیلی عمیقی رسیدم

01:11:03.467 --> 01:11:04.468
به این حس

01:11:04.551 --> 01:11:06.387
اون لحظه با خودم فکر کردم

01:11:06.470 --> 01:11:10.349
که مثلاً، دیگه از مردن نمی‌ترسم

01:11:10.432 --> 01:11:12.017
چون تهش هیچی نیست. من فقط

01:11:12.101 --> 01:11:13.310
می‌دونی، فکر نکنم

01:11:13.394 --> 01:11:16.939
دیگه از مردن نمی‌ترسم، تا وقتی که سریع اتفاق بیفته

01:11:17.022 --> 01:11:19.024
و وقت داشته باشم اون آهنگ رو پلی کنم

01:11:22.569 --> 01:11:24.488
خیلی ممنون

01:11:24.512 --> 01:11:35.512
..:: کانال تلگرام و اینستاگرام زرفيلم ::..
.:: Telegram: @zarfilmz ::.
.:: Instagram: @ZarFilm_Com ::.

01:11:35.536 --> 01:11:47.536
زرفيلم
مرجع دانلود فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
‏.::  www.ZarFilm.com ::.
